ترانه: «خاکستر یخزده»
بیداریِ کُشنده! خنجرِ اول صبح!
رویاها در گلویم، خفه، یخ زده، پوچ!
برقِ نگاهِ شب را، در آفتاب کُشتند
این شهرِ مرده ما، بر استخوان نشستند!
خاکسترِ خواب! تکرارِ سرنوشت!
نه آتشی برای ماندن، نه راهی برای رَست!
هزاران سال پوچی، در این رگِ یخزده!
آینده بشر شد، فریادی بیصدا!
سایههای دروغین، از جنسِ نرخ و بازار!
نفس میکشد این شهر، در بویِ تلخِ خُمار!
امید، تو یک کلمه ممنوعه در این زمین
ما قربانیانِ رند، در آخرِ این سنین!
خاکسترِ خواب! تکرارِ سرنوشت!
نه آتشی برای ماندن، نه راهی برای رَست!
هزاران سال پوچی، در این رگِ یخزده!
آینده بشر شد، فریادی بیصدا!
از حفرههای تاریک، زل میزنم به پوچ!
جز بادِ سردِ غربت، چیزی نمانده کوچ!
بشکن سِلاحِ خاموشی، بر حلقومِ ریا!
این آخرین زمستان، پایانِ این دنیا!
خاکستر خواب! ... خواب! ... یخزده! ... آآآآآخ!
---
حجت بقایی
موضوعات مرتبط: ترانه
