من سالهاست که از خود
تبعید شدهام.
هر صبح
در آینه، مردی را میبینم
که تنها لباسش به من شبیه است.
---
حجت بقایی
موضوعات مرتبط: بداهه ، دلنوشته ، شعر سپید
ادامه مطلب
بیداریِ کُشنده! خنجرِ اول صبح!
رویاها در گلویم، خفه، یخ زده، پوچ!
برقِ نگاهِ شب را، در آفتاب کُشتند
این شهرِ مرده ما، بر استخوان نشستند!
---
حجت بقایی
موضوعات مرتبط: ترانه
ادامه مطلب
ای ساربانِ این دلِ آشفتهحال ما
بشکن سِتَمِ هجران، بازآ به دنبال ما
ما را چه سود از این جهانِ شرور و دیوانه؟
جز وصلِ روی تو، که نیست در این میخانه
---
حجت بقایی
موضوعات مرتبط: بداهه ، ترانه
ادامه مطلب
در کوچههای خسته، قانون پوسیده است
دادگاهِ عدالت، لبخندِ دروغین دارد
دستِ تهی از آرمان، نان را میجوید
و ایمان، میان سکهها دفن میشود…
موضوعات مرتبط: ترانه
ادامه مطلب
پس بگو! عشق طبیبیست که داروش جفاست؟
که زِ جانمایه من، جز جگرِ خون نچشید!
به هوایت زِ سرِ کوی نرفتم، اما
پای مجنون نه به این جاده پر پیچ رسید!
---
حجت بقایی
موضوعات مرتبط: بداهه ، عاشقانه
ادامه مطلب
سنگفرشِ شهر خیس است
شبیه چشمهای من، پس از شنیدنِ نامت
در این سو
آوای نیلبک میآید از اعماقِ کوهستان
بوی گل محمدیِ خشکیده در باد
موضوعات مرتبط: دلنوشته ، شعر سپید
ادامه مطلب
شب است و تنهایی
فولاد در نبض رگم میتپد، بیرحم
فکر میکنم به تهدیدات
به فریادهایی که از نمایشهای دروغ برمیخیزند، خشمگین
--------
حجت بقایی
موضوعات مرتبط: اجتماعی ، بداهه ، نثر شاعرانه
ادامه مطلب
به شبزادگانم سلامی ز خون
که بر شعله ظلمت شده آزمون
سپیدی دروغ است، نفرین دروغ
حقیقت سیاهی است، آری، جنون
---
حجت بقایی
موضوعات مرتبط: انتقادی ، بداهه ، غزل
ادامه مطلب
شب از گلویِ جهان بالا میرود، تنهاست
ستاره پشتِ غرش ابرها ایستاد، تنهاست
من از امیدِ بریده، تیغ ساختم
ایمان اگر بمیرد، جسدِ متحرکم، ای داد، تنهاست
غزل به دار کشیده شد، و همیشه
در اوجِ سختیها، حجت بقایی سرکش، در یاد تنهاست.
موضوعات مرتبط: اجتماعی ، بداهه ، غزل
ادامه مطلب
ما همیشه در یک «سالن انتظار» زندگی میکنیم.
منتظرِ یک زنگِ تلفن
منتظرِ یک خبرِ بد
تا بفهمیم که آن صدایِ معمولی
که هر روز از پشتِ خط میآمد
چقدر ارزشمند بود.
---
حجت بقایی
موضوعات مرتبط: اجتماعی ، شعر سپید ، شعر نو
ادامه مطلب
جرجان، کهندیارِ دلآزارِ بادها
گم کرده در غبار، خودش را ز یادها
بر دامنِ تو قصه چو باران فروچکید
دیگر نماند تکه ای از آن نمادها
گفتی زمانه پیر شد و کوچهها شکست
دیگر گذر نکرد کسی از معبرِ صداها
آدمبهظاهر آشنا، بیوفاتر است
از موجهای تیرهٔ افتاده بر رَواها
یک عمر خون دل بخوری از جداییشان
آنها که ریشه میبُرند از خاکِ اجداد ما
ای شهرِ بیقرین، به خدا بینصیب ماند
آنکس که تو به یادش آیی در دعاها
روزی دوباره بر سرِ نامت شکوفهزن
بر باد میرود که نمانَد به یاد این چراها
+++
حجت بقایی_ جرجان(گنبدکاووس) آذر ۱۴۰۴
موضوعات مرتبط: حماسی ، غزل ، ملی
به مناسبت روز مادر ۱۴۰۴
ترانهٔ: «ستونِ بیصدا»
[حجت بقایی؛ گنبد کاووس پاییز ۱۴۰۴]
موضوعات مرتبط: ترانه ، عاشقانه
ادامه مطلب
زیرِ البرزِ شرقیام، بر سرِ دشتِ جهان
کز شکوهت میتپد سنگِ صبورِ این زمان
گنبدی بیهر نگاری، لیک طوفانزیست و تُند
همچو مُشتی میخروشی در جدالِ جاودان
---
حجت بقایی
موضوعات مرتبط: بداهه ، غزل ، ملی
ادامه مطلب
در گنبدی که باد
نامِ ترکمنها را
بر دشت میبرد
دستهای دخترانِ آفتابسوخته
رنگِ صحرا را
بر تار و پودِ رؤیا میریزند.
---
حجت بقایی
موضوعات مرتبط: شخصی ، شعر نو ، ملی
ادامه مطلب
به پیرِ خرد و محترم، این کلام از جان رسد
که رَسمِ ادب را ز یاد مَبَر، گر ز تو ایمان رسد!
اگر پرده ز رازِ نازِ این نَردین بَرکَنی
زبان بگشای پیش از آن که آتش در جهان رسد
موضوعات مرتبط: بداهه
ادامه مطلب
بهخاطرِ میز، زیرِ آبم زدند
به خنده، به ناحق، عذابم زدند
طلا بود پاداشِ اندیشهام
طلا را گرفتند، حسابم زدند
موضوعات مرتبط: اجتماعی ، انتقادی ، ترانه ، غزل
ادامه مطلب
وطن…
تو رو آباد میخوام
تو رو آزاد میخوام
قدم میزنم تو کوچههای خاطره
هر سنگ، هر دیوار، پر از صدا و قصه
چشم دشمن دور، نور تو نزدیک
زمینت پر از عشق، تا همیشه
همیشه ماندگار
___
حجت بقایی
موضوعات مرتبط: ترانه ، حماسی
ادامه مطلب
دل من پر کشیده
به سوی نام تو
میتپد
در سکوت شبهای بیپایان
موضوعات مرتبط: شعر سپید ، شعر نو ، مذهبی
ادامه مطلب
به یاد صابر کاظمی والیبالیست ایرانی ساکن قطر:
«آب و برق و نام تو، صابر»
موضوعات مرتبط: اجتماعی ، شعر نو ، نیمایی
ادامه مطلب
به یاد مادر همسرم
که امروز آسمانی شد./
برای مادری که رفت، اما هنوز در هوا نفس میکشد
موضوعات مرتبط: شخصی ، شعر نو
ادامه مطلب
تو نمازی و منم حجت او
در جهان هستم با رخصت او
تو نمازی و نشان عابدی
من بقایی و به عالم شاهدی
موضوعات مرتبط: مذهبی ، نثر شاعرانه
ادامه مطلب
قطر
با دستهایی از دلار
چک میکشد برای صلح
لبخند میپاشد در اجلاسها
موضوعات مرتبط: انتقادی ، شعر سپید ، شعر نو ، طنز اجتماعی
ادامه مطلب
در پستوی شبهای بیپنجره
در میان کوچههای سوختهی خاک
هند
کودک ششساله بیخواب
با چشمهایی از
جنس ستاره خاموش
موضوعات مرتبط: حماسی ، شعر نو ، نیمایی
ادامه مطلب
زندگی
نمایش بیوقفهایست
که هر کدام از ما در آن
نقشی را پذیرفتهایم
نقشی که
ممکن است ساده یا پیچیده باشد
---
حجت بقایی
موضوعات مرتبط: اخلاقی ، شعر سپید ، شعر نو
ادامه مطلب
نوجوان بودم
و جنگ را
نمیدانستم چیست
چشمهایم
پر از خوابهای رنگی بود
و دل
پر از عشق به نمایش و تئاتر
---
حجت بقایی
موضوعات مرتبط: شعر سپید ، شعر نو
ادامه مطلب
این روزها
مثل همیشه
با خدا حرف میزنم
اما نه با کلمات
با سکوتی که
سنگین است برای من
---
حجت بقایی
موضوعات مرتبط: اخلاقی ، بداهه ، شعر سپید ، شعر نو
ادامه مطلب


