هوای دفتر شعر من...
موضوعات مرتبط: بداهه ، داستان کوتاه ، شخصی ، شعر سپید ، نیمایی
برچسبها: بابک غلامی
ادامه مطلب
به یاد صابر کاظمی والیبالیست ایرانی ساکن قطر:
«آب و برق و نام تو، صابر»
موضوعات مرتبط: اجتماعی ، شعر نو ، نیمایی
ادامه مطلب
در چهار دیواری دلم...
موضوعات مرتبط: بداهه ، دلنوشته ، شخصی ، شعر سپید ، عاشقانه ، نیمایی
برچسبها: بابک غلامی
ادامه مطلب
در ازدحام شهر...
موضوعات مرتبط: بداهه ، دلنوشته ، شخصی ، شعر سپید ، عاشقانه ، نیمایی
برچسبها: بابک غلامی
ادامه مطلب
در پستوی شبهای بیپنجره
در میان کوچههای سوختهی خاک
هند
کودک ششساله بیخواب
با چشمهایی از
جنس ستاره خاموش
موضوعات مرتبط: حماسی ، شعر نو ، نیمایی
ادامه مطلب
یاد و نام تو در....
موضوعات مرتبط: بداهه ، دلنوشته ، شخصی ، شعر سپید ، عاشقانه ، نیمایی
برچسبها: بابک غلامی
ادامه مطلب
در هجوم اندوه...
موضوعات مرتبط: بداهه ، دلنوشته ، شخصی ، شعر سپید ، عاشقانه ، نیمایی
برچسبها: بابک غلامی
ادامه مطلب
دلخوشی ام به دیدن...
موضوعات مرتبط: بداهه ، دلنوشته ، سروش ، شخصی ، شعر سپید ، عاشقانه ، نیمایی
برچسبها: بابک غلامی
ادامه مطلب
عشق تو آتشی به...
موضوعات مرتبط: بداهه ، دلنوشته ، شخصی ، شعر سپید ، عاشقانه ، نیمایی
برچسبها: بابک غلامی
ادامه مطلب
می خواهم عکس تو را...
موضوعات مرتبط: بداهه ، دلنوشته ، شخصی ، عاشقانه ، نیمایی
برچسبها: بابک غلامی
ادامه مطلب
در هوای...
موضوعات مرتبط: بداهه ، دلنوشته ، شخصی ، شعر سپید ، عاشقانه ، نیمایی
برچسبها: بابک غلامی
ادامه مطلب
در پرتو...
موضوعات مرتبط: بداهه ، دلنوشته ، شخصی ، شعر سپید ، عاشقانه ، نیمایی
برچسبها: بابک غلامی
ادامه مطلب
بوته دل...
موضوعات مرتبط: بداهه ، دلنوشته ، شخصی ، شعر سپید ، عاشقانه ، نیمایی
برچسبها: بابک غلامی
ادامه مطلب
عشق...
موضوعات مرتبط: بداهه ، دلنوشته ، سروش ، شخصی ، شعر سپید ، عاشقانه ، نیمایی
برچسبها: بابک غلامی
ادامه مطلب
آشیان دلم...
موضوعات مرتبط: بداهه ، دلنوشته ، شخصی ، شعر سپید ، عاشقانه ، نیمایی
برچسبها: بابک غلامی
ادامه مطلب
در خانه دل...
موضوعات مرتبط: بداهه ، دلنوشته ، شخصی ، شعر سپید ، عاشقانه ، نیمایی
برچسبها: بابک غلامی
ادامه مطلب
دل خوشم به...
موضوعات مرتبط: بداهه ، دلنوشته ، سروش ، شخصی ، شعر سپید ، عاشقانه ، نیمایی
برچسبها: بابک غلامی
ادامه مطلب
ای نگارم...
موضوعات مرتبط: بداهه ، دلنوشته ، شخصی ، شعر سپید ، عاشقانه ، نیمایی
برچسبها: بابک غلامی
ادامه مطلب
غبارفتنه، چشم تیزبین ماه را هم، کور خواهد کرد
و فرزندان میهن را ز یکدیگر، یقینا دور خواهد کرد
بدون ذره ای تردید، در این شام حیرت زای طوفانی
موضوعات مرتبط: اجتماعی ، اخلاقی ، بداهه ، دلنوشته ، نیمایی
برچسبها: اشعار رضا زمانیان قوژدی , غبار فتنه
ادامه مطلب
باز امشب این صدا در من چـرا اعجاز کرد
با ندای سوز نایش زخــــــم دل سر باز کرد
بر لبم این زمزمــــه راه خودش را باز کرد
خســـــرو آوازمـــان هم عاقبت پرواز کرد!
سپیده طالبی
موضوعات مرتبط: شعر نو ، نیمایی
برچسبها: شعر نو
ادامه مطلب
هاله ای خاک و غبار
تکیه داده بر پناهِ سردِ شیشه اییِ قابِ پنجره
با نگاهی یکسره
زل زده بر چشم ماهِ خسته با چشمی خمار ...
فایل صوتی دکلمه شعر در وبلاگ (سپیدانه) موجود است.
به آدرس : www. sepidaneha. blog. Ir
(با حذف فاصله های خالی در این آدرس)
موضوعات مرتبط: شعر نو ، نیمایی
برچسبها: شعر نو
ادامه مطلب
میشود باز تو باشی که بیایی و بمانی
به دلم شور ببخشی و مرا نیز بخوانی
مثلِ تعریفِ جدیدی
خودِ آرامشِ مطلق
تو همان حسّ ِ تبسّم
روی لبهای شروعیکه لطیفی و مدیدی
میشود باز بیایی بشوی مایه ي اعجاز
به همان درد فرح زا
به خدا کاش تو باشیکه دچارم بکنی باز
تو بیایی بزنی کاش به این تب
به دلِ داغیِ مردادِ وجودم
مثلِ یک حسّ ِ قدیمی
بشوی تازه نسیمی، بوزی به تارِ بودم
خسته ام من ز هیاهو
این همه حیله و نارو ، چه همه پرسش و واجو
چه بگویم من از این حسّ ِدو پهلو
یک بغل غصّه کنار ِگل شب بو
منتظر مانده نگاهش به ستاره
کاش میشد که دوباره
بشوی رد ز کنارم شده حتی به نظاره
نفسم نیز بیفتد به شماره
بشوم باز عزیزت به یکی چشمْ اشاره !
سپیده طالبی
موضوعات مرتبط: شعر نو ، نیمایی
برچسبها: شعر نو
چگونه برایت بگویم
در تنگنای این نبودن هایت
دخترکی با واژه ها جان می دهد؟!
آه...
آری! دلتنگم...
مانند آن صومعه ای که عابدانش
روی به آیینی دگر آورده اند!
کجایی؟!
من که در تو مرده ام...
خیابان ها و فروشگاه ها و آدم ها
همه وصله به خاطراتت
هر دم از جانم می مکند!!
آه...
دیگر چقدر شعر ها را
به نام ات بزنم تا برگردی؟!
راستش را بخواهی می ترسم
می ترسم از اینکه عقلانیت بخواهد
خیالاتت را تحریم کند...!!
#فاطیما خورشیدوند
موضوعات مرتبط: شعر سپید ، شعر نو ، نیمایی
برچسبها: فاطیما خورشیدوند_تحریم
دلتنگم ...
و تو کاش می دانستی
برایم در تاریکی سکوت شب
دعایی کن
از جنس خودت...
در غم انگیزی شعر هایم
لبخند بزن
و باز بگذار لبانت
بگویند:دوستت دارم!
صدایت که به گوش هایم
برخورد میکند
قلبم از تپیدن می ایستد
انگار بعد سال ها
گمشده اش را
در ترافیک تنهایی
پیدا کرده است...
بلند تر داد بزن
صدایت در میان هیاهوی
دلتنگی هایم گم می شود!
آری!این روز ها حریصانه تر میخواهمت..
و من هنوز نمیدانم
به کدامین گناه ناکرده
دچارم ...؟!
#فاطیما خورشیدوند
موضوعات مرتبط: شعر سپید ، شعر نو ، نیمایی
برچسبها: فاطیما خورشیدوند , ترافیک تنهایی
شعری می نگارم
از جنس دروغ هایت ...
به رنگ چشم هایت
و به زیبایی نبودن هایت!
آری!
شعری می سرایم
گمشده در لا به لای
اصالت عشقمان!
و پیراهنی از جنس تو...
که مرا می برد
به سال هایی
که عشق را با غ می نگاشتم...!
#فاطیما خورشیدوند
موضوعات مرتبط: شعر سپید ، شعر نو ، عاشقانه ، نیمایی
برچسبها: فاطیما خورشیدوند , عشغ
دخترک از درون
دو شیشه ای قدیمی اش
خیره شده بود
به خیابان بی انتهای رو به رویش
و حتی از پلک زدن هم می هراسید!
به گمانم..
سایه ات را
خیلی اتفاقی
گوشه ی خیالاتش
جا گذاشته ایی...!
#فاطیما خورشیدوند
خوشحال میشم نظر بدید بزرگواران![]()
موضوعات مرتبط: دلنوشته ، شعر نو ، نیمایی
برچسبها: فاطیما خورشیدوند , دو شیشه ایی
در عجبزارِ پُر از خارِ گذارِ زندگی
ساقهای بودم ظریف اما لطیف از تازگی
عاشق بالندگی
در خور تابندگی
ساقهای بودم بدون سایهگاه خستگی
ریشهام میسوخت اما ...
... قوتِ من نامهربانی بود، همراهِ هراس
بر فرازِ تابعِ احساس هم
گاهگاهی کودکانه میشدم خطی مماس
باد بود آن شب که دیو فاجعه بیدار شد
تکیه بر باورْعصایی جهلْسر
سایهاش را قد کشید و خشم او هم هار شد
در عبوری بیحواس
پشتِ پچ پچ های باد و بید و یاس
با تکان ِماه در آغوش ِرود
برق افتاد از نگاه ِتیز و وهم آلودِ داس
آمد او آهسته آهسته، مرا
در پناه سایهی تاریک خود
بی محابا، از گلویم چید و برد...!
خرمن موی مرا، او جایِ باد
دستِ داسِ خون چکانِ غیرتی مبهم سپرد...!
سپیده طالبی
سال گذشته در تاریخ 98-7-5 با شنیدن داستانی این شعر کوتاه سروده شد و با توجه به اتفاق ناگوار اخیر ، با انجام اصلاحاتی منتشر گردید.
موضوعات مرتبط: شعر نو ، نیمایی
برچسبها: شعر نو
نگو دیگر! ...
چرا از ترس میگویی ... ؟!
درون ذهن من ویروس وار، آخر چه میجویی ... ؟!
تو را گویم ...
تو را... ای هوچیِ همواره در صحنه
تو را گویم ... تو را ای باورِ همسالِ من کهنه
نگو از خارِ پروایی که کرده، در میان چشمِ دل رخنه
تو را گویم ... تو را ... ای بغض دیرینه
نگو از فرّ این بوم و نگو از فخر پیشینه
نگو افسوس ها دارند میبارند از رخسار آیینه
نگو دیوارِ دل هم طبله کرده بد، درون قاب این سینه
برای داغِ پنهان پشت هر واژه
نگو غم خانه کرده در حیاط شعر امروزی
برای گربهی ما که حیا دارد
نگو از کرکس و از مفت خواران سر دیزی
نگو از حال لاله یا شقایق ها
نگو اینجا گل امید را دیگر نمیبویند
نگو رُزهای باور در دروغ آبادها هرگز نمیرویند
چکاوک ها دگر راز دل خود را برای نرگس و کوکب نمیگویند
تمام خواب هامان، وهمِ بی تعبیر
میان روزهایی که پُرند از آه دامن گیر
نگو دیگر نشسته کشتی امیدمان در گِل
نگو دیگر نمیفهمم زبان حال این اقبال بی تفسیر
نگو در کشتزاران جای گندم، ترس میکارند
نگو حتی مترسک ها به جای باغبان ها بر سرکارند
نگو از جاده های خسته از رفتن
که سرگردانِ این تقدیرِ بن بستند و میلِ انزوا دارند
نگو ارابهی مرگ آمده دنبال خوشبختی
نگو ویروس ها دارند بی پروا نفس را از تمام شهر میگیرند
نگو مردم چه بیرحمانه در هر گوشه میمیرند
نگو از اشک چشمانی که خشکیده
نگو بر آتشِ انبوهِ دل، تسکین نمیبارد
شب و تاریکیست و ماه هم دیگر نمیآید
نگو حتی خوشی در خواب هم بر بالشم سر را نمیساید
قسم بر آسمانِ مهربان دیری نمیپاید
همین آهی که بر آیینه یخ کرده ... به روزی نعرهای بی باک میگردد
صدای خشم او بر ناکسان میبارد و پژواک میگردد
زمان عاری از آلایش، زمین هم پاک میگردد
زمستان میرود دیگر
یخ تقویم ما هم آب میگردد
گذشته، محض عبرت، قاب میگردد ...!
بهاری میشود ایام ما روزی ...
تمام سروها قد میکشند و از تبر هرگز نمیترسند
به زیر آفتاب و پرتو گرم خوش اقبالی
دوباره مردمان آواز میخوانند و میرقصند
سراب از کارگاه ابرها برچیده خواهد شد
سعادت در بیابانهای لوتِ زندگیمان باز میبارد
خدا هم در زمستانهای حالِ ما، گلِ امید میکارد
بهاری میشود ایام ما روزی ...
و در آن روز میفهمیم ...
کدامین شمعِ باورخفتهای نورِ طریقت داشت !
کدامین آه از دل بود و آیا که صداقت داشت !
کدامین روزمان اصلاً حقیقت داشت !
سپیده طالبی
99/3/5
موضوعات مرتبط: شعر نو ، نیمایی
برچسبها: شعر نو
