اگر هستم ای دوست همواره مست
به عشقت اَتُم های ذهنم شکست
الهی، تویی هر چه بالا و پست
ندیدم به غیرَت یکی ذرّه هست
تویی کار ساز و تویی رهنمای
تو پروردگارم به هر دو سرای
شباهنگِ هرکوچه باغم، تویی
به شب های ظلمت، چراغم تویی
چه غم دارم اینک که دارم تو را
تو را دارم و غم به سینه چرا؟
نه زوری و زر، از تو دل خواسته
به وحدت مراخوانده، برخاسته
الهی دوی را ببر از میان
به وحدت بپا کن بنای جهان
به هر ذرّه دیدم تویی در میان
به تسبیح تو ذره تا کهکشان
شعوری که هر ذره را برده اوج
ز تو دیده ایم و در آن موج موج
از آن تا نگردد جهانی تباه
تو را کُنه ذرِّه بود بارِگاه
به جبری که در ذاتِ هستی بود
مرا اختیاری به مستی بود
تو دانی به هر لحظه، لیل و نهار
به مستی تو را می ستایم نگار
مرا ، بِه از این نیست حرفی دگر
الهی بیامرز و وانگه ببر
تو دانی گِلِه بر زبانم نبود
به اوجم بری یا به پستی ، درود
طارق خراسانی
28 مرداد 1394

دیدم که یکی مرد خدا بود و مروت
هم اهل صفا بود و هم او اهل محبت
خاموش و به لب زمزمه ذکر خدا داشت
چون آهوی رم کرده فراری ز قضاوت
در جمع به یک گوشه و انگار نبود او
نه گوش به غیبت بسپرد و نه به تهمت
نه چشم طمع داشت به مال دگران و
نه سخت دوان بود پی ثروت و شهرت
پرسیدم از او راه حقیقت ننمایی؟
آن مرد چه سر بسته مرا کرد نصیحت.
«تا سگ نشوی کوچه و بازار نگردی
هرگز نشوی گرگ بیابان حقیقت»
طارق خراسانی
برچسبها: طارق خراسانی
بربریت، گلهای باغ را با داس و تبر پرپر می کند ریحانه هم مانند رومینا کشته شد... رسم بدی ست این که به انسان رسانده اند
وقتی که داس و یاس برابر نشانده اند
اینان که دست بر تبر و داس می برند
گویا کتاب بخشش رحمان نخوانده اند!
پرپر شود به دست پدر های مذهبی
نسلی که از قطار خرد جای مانده اند
در حیرتم چگونه بگویم از این ستم
بذر شقاوتی که به اذهان فشانده اند
این انتقامِ جرم ندانم چه کار بود؟
کز اهرمن گرفته و تا ما کشانده اند
گویی که بربریت منسوخ بازگشت
روح پلید آن به تن ما دوانده اند.
طارق خراسانی
دوستان عزیز و گرانمهرم
قصیده خراسان برای چاپ آماده می شود تمنا می کنم عزیزان فرهیخته آن را با حوصله بخوانند و اگر معایبی را مشاهده می کنند باز گو فرمایند زیرا این اثر جنبه شخصی نداشته و ملی ست و متعلق به همه ی عاشقان شعر و فرهنگ این سرزمین است.
قصیده کامل شده خراسان
شامل211 بیت
خراسان ای زمینَ ت گوهرستان
سرایَ ت جلوه گاهِ عشق و ایمان
زِ هجرت ای بلندآوازه ی دهر
دریدم سال ها از غم گریبان
به مژگان گر غباری نقره گون شد
مرا آه از جگر دیده ست مژگان
اگر نی ناله ای دارد عجب نیست
جدایش کرده دستی از نیستان
پریشانی ز خاکَ ت دور بادا
اگر چه بی تو بسیارم پریشان
لطفا متن کامل را در ادامه ی مطلب دنبال کنید
ادامه مطلب
همه ی دار و ندارم از تو
تَرَکِ کُنجِ لبانت، از من
این بهشتم به جهنم از تو
چشم یاقوت نشانَت، از من
طارق خراسانی
11 مهر 1398
متمنی ست این اثر نقد ادبی شود
عمر من گر چه رو به پایان است
شعر من یادگار دوران است
نوجوانی سخن چنین گفتم
این زمین چیست؟ جز که زندان است؟
آنتی بادی شنیده ام در تن
مثل زندان برای ویروس است
ما در اینجا به چنگِ آنتی باد
شادی ما، کناری و بوس است
کار انسان دروغ و نیرنگ است
نام انسان برای من ننگ است
جان ز دیری شکایتی دارد
تن برای جناب او تنگ است
آرزویم رهایی از خاک است
جان بر این آرزو چه چالاک است
دل فروشسته آرزوهایش
تا به رفتن عجیب بی باک است
این زمین مال هر که می خواهد
دل گذشته از آن به آسانی
گفته ی جانِ بود، بر این دنیا
بهتر است روی خود، بگردانی
توی زندان هنر فراوان است
زین سبب شاعرم در این زندان
عاشقی کن ، که بهترین باشد
این سخن را شنیدم از رندان
روز هجرت ، رهایی از این بند
گریه بر رفتنم جنایت باد
خنده خنده بنوش می یا چای
بر من اینگونه جان رضایت داد
۱۰ مهر ۱۳۹۸
پ. ن
آنتی بادی. به زبان بسیار ساده، در مقابل هر آنتی ژنی، آنتی بادی را بدن می سازد به عبارتی بهتر قدرت دفاعی بدن را در مقابل آنتی ژن ها افزایش داده و عوامل بیگانه ی مضر را در خود زندانی می کند تا از فعالیت مخرب آنان جلوگیری کند.
ای عشق، جنون جنون، جنون می خواهم
از جمع جنونیان، قشون می خواهم
بر مور کجا رسیده آزارم؟ لیک
بر آلِ سعود، بحر خون می خواهم
طارق خراسانی
7/ 7/ 1398
بی تو
با تبِ آهی بسر کنم
بر موج غم نشسته
که خود در به در کنم
یا مرگ
یا به گوشه چشمت سفر کنم …
»
در حجره های صبرِ سینه ی من
بی تو آتش است
»
ما را به مرز هاى جنون می کشانی و
جان هاى خسته را چه به لب می رسانی و
هر حرف را به کرسی لج می نشانی و
بر سینه خوب توسن غم می دوانی و
بی تو نديده اى و ندانى چه می کشم
قالب شعر : خوشه ای_ متغیر
طارق خراسانی
خش خش برگ درختان زیر پا
نم نم باران به صورت های ما
دست در دست هم ای آرام جان
باز می خوانیم: زیبا این خزان
طارق خراسانی
پ. ن
فرا رسیدن فصل زیبای خزان مبارک
معرفت آموز ما، در محفلِ ما زندگی ست
از برایم آن سراپا شور و غوغا، زندگی ست
بی نهایت هست دنیا، هرکسی دنیای خود
می شناسد، این شناسایی دنیا، زندگی ست
ای قوی بشنو سخن، شـاید خدا گوید تو را
دستگیری زانکه افتاده ست ازپا، زندگی ست
گر نباشد درد، لذت کی بود در زندگی؟
پنجه ها در پنجه با درد و بلایا، زندگی ست
بس معما حل نمودم ، آنچه هرگز حل نشد
در جهان لحظه هایم آن معما، زندگی ست
نیست این دنیا یقین پایانِ راهِ زندگی
بعد از این دنیاست دنیایی که مانا زندگی ست
از دل زیبا پرستم، بشنوید این نکته را
یک نفس دیدارِ آن طناز زیبا، زندگی ست
تا به دیدارش که صبحم شام وشامم شد سحر
انتظارم تا طلوع صبح فردا، زندگی ست
همچو نیلوفر، به گِردِ بید مجنون دلبری
پیکرش رقصیده بود وگفت: « اینجا زندگی ست»
سرفرازِ دارهم روزی به من این نکته گفت:
«تازه دانستم چسان در این بلندا زندگی ست!»
از سکوتِ خلوتِ تنهاییِ مردی غریب
خوانده ام بارِ دگر تنها و تنها، زندگی ست
گر ببخشایی، تو را بخشند ارباب نظر
در مصاف هر چه غم دانم که همپا زندگی ست
جنگ هم آمد سخن گوید به او گفتم:«خموش
زندگی با تو نشاید، بی تو امّا زندگی ست»
مهرورزی، "طارقا" دارد تمنا زندگی
پاسخ مثبت بر این شـوقِ تمنا، زندگی ست
می فروشم ساغری از باده آورد و سرود
دردرونِ قطره ی می، قدرِ دریا زندگی ست
شادی گیسوی زیبای نگارم روز و شب
نغمه های عاشقی سازد دلم، تا زندگی ست
طارق خراسانی
پ. ن
با تشکر از ویرایش زیبا و استادانه حضرت استاد کیهان
ترس از که؟ چونکه این همه آبم به رخ بوَد
خرجش کنم به آنکه دلم را ربوده است
شد دل اسیر آنکه به عمری ندیدمش
دل را کنار بُرد و کنارم نبوده است
30 شهریور 1398
پ. ن
از دوستان ارجمند و گرانمهر تمنا می کنم شعر را مورد نقد قرار دهند و اگر ضعفی به لحاظ ادبی در آن مشاهده می فرمایند بیان کنند
بگذار در نگاهِ تو باران شوم به شوق
دردت بغل گرفته، پریشان شوم به شوق
خواهم شوی تو زلزله، ویران کنی مرا
زیر نگاه مهر تو پنهان شوم به شوق
تا بر ضریحِ چشم تو، جانم دخیل بست
گفتم کرامتی شود، انسان شوم به شوق
دردی نشسته در دلِ من زار می زند
خرجش، فقط دو بوسه و درمان شوم به شوق
آغاز عشق با تو مرا بود و دل سرود
ای کاش، در کنار تو پایان شوم به شوق
26 شهریور 1389
طارق خراسانی
موضوعات مرتبط: عاشقانه ، غزل
برچسبها: اشعار طارق خراسانی
سلام و درود بر اعضای انجمن ادبی اَنوشا و دوست شاعر عزیزم جناب زمانیان گرامی. تقدیم نگاه عزیزانم
ای نسـلِ تازه ی این سـرزمینِ من
وی نور دیده، جوان، گـوهـرِ وطن
ما نســلِ اول و پایان رسـیده عمـر
اکنـون شما و ماممِ وطـن ، مـرگِ اهـرمن
دشمن به ذلت است و هم اینک تويى به عـرش
گاهِ شکـوهِ دین و فـرو پاشی فِتَن
ای دل به کار و کوشش خود کشورت بساز
بگذر ز خواب و راحت و فربه نساز تن
کشور به اوجِ قدرت و ایمان ما قوی
آری گذشت دوره ی رنج و غم و مِحَن
گندم بکار و باز به صنعت بگیر پای
لَهوی رها كن و به هوس پشت پا بزن
نی سرسری که از دل و جان می کنم دعا
جانم فدای جان جوانانِ این وطن
4 آذر ماه 1392
طارق خراسانی
موضوعات مرتبط: اجتماعی ، اخلاقی ، بداهه ، غزل
برچسبها: اشعار طارق خراسانی , جوانان وطن
سلام و درود بر اعضای انجمن ادبی اَنوشا و دوست شاعر عزیزم جناب زمانیان گرامی.
تقدیم نگاه عزیزانم
ای نسـلِ تازه ی این سـرزمینِ من
وی نور دیده، جوان، گـوهـرِ وطن
ما نســلِ اول و پایان رسـیده عمـر
اکنـون شما و ماممِ وطـن ، مـرگِ اهـرمن
دشمن به ذلت است و هم اینک تويى به عـرش
گاهِ شکـوهِ دین و فـرو پاشی فِتَن
ای دل به کار و کوشش خود کشورت بساز
بگذر ز خواب و راحت و فربه نساز تن
کشور به اوجِ قدرت و ایمان ما قوی
آری گذشت دوره ی رنج و غم و مِحَن
گندم بکار و باز به صنعت بگیر پای
لَهوی رها كن و به هوس پشت پا بزن
نی سرسری که از دل و جان می کنم دعا
جانم فدای جان جوانانِ این وطن
4 آذر ماه 1392
طارق خراسانی
