انجمن نویسندگان و شاعران ایران (انوشا)

انوشا با هدف همدلی و همزبانی و همکاری شاعران این سرزمین بنا شده است و فقط یک وبلاگ ادبی است

انجمن نویسندگان و شاعران ایران (انوشا)

(انوشا)
انجمن نویسندگان و شاعران ایران (انوشا) انوشا با هدف همدلی و همزبانی و همکاری شاعران این سرزمین بنا شده است و فقط یک وبلاگ ادبی است

خسرو آواز

باز امشب این صدا در من چـرا اعجاز کرد
با ندای سوز نایش زخــــــم دل سر باز کرد
بر لبم این زمزمــــه راه خودش را باز کرد
خســـــرو آوازمـــان هم عاقبت پرواز کرد!

سپیده طالبی


موضوعات مرتبط: شعر نو ، نیمایی
برچسب‌ها: شعر نو

ادامه مطلب
تاريخ : شنبه نوزدهم مهر ۱۳۹۹ | 22:32 | نویسنده : سپیده طالبی |

شب نگاه من

هاله ای خاک و غبار
تکیه داده بر پناهِ سردِ شیشه اییِ قابِ پنجره
با نگاهی یکسره
زل زده بر چشم ماهِ خسته با چشمی خمار ...

 

 


فایل صوتی دکلمه شعر در وبلاگ (سپیدانه) موجود است.

به آدرس : www. sepidaneha. blog. Ir
(با حذف فاصله های خالی در این آدرس)

 

 


موضوعات مرتبط: شعر نو ، نیمایی
برچسب‌ها: شعر نو

ادامه مطلب
تاريخ : جمعه بیست و یکم شهریور ۱۳۹۹ | 15:39 | نویسنده : سپیده طالبی |

جلوه‌گاه اعتبار

می‌شود آیا   دلی  را   بی سبب  ویرانه کرد
کوه را  با   آبشارش  دشمن  و   بیگانه کرد


 


موضوعات مرتبط: غزل
برچسب‌ها: کلاسیک

ادامه مطلب
تاريخ : پنجشنبه سی ام مرداد ۱۳۹۹ | 16:30 | نویسنده : سپیده طالبی |

چشمْ‌ اشاره

می‌شود باز تو باشی که بیایی و بمانی
به دلم شور ببخشی و  مرا نیز بخوانی
 
مثلِ تعریفِ جدیدی
خودِ آرامشِ مطلق
تو همان حسّ ِ تبسّم
روی لبهای شروعی‌که لطیفی و مدیدی
 
می‌شود باز بیایی بشوی مایه ‌ي اعجاز
به همان درد فرح زا
به خدا کاش تو باشی‌که دچارم بکنی باز
 
تو بیایی بزنی کاش به این تب
به دلِ داغیِ مردادِ وجودم
مثلِ یک حسّ ِ قدیمی
بشوی تازه نسیمی، بوزی به تارِ بودم
 
خسته ام من ز هیاهو
این همه حیله و نارو ،  چه همه پرسش و واجو
چه بگویم من از این حسّ ِدو پهلو

یک بغل غصّه کنار ِگل شب بو
منتظر مانده نگاهش به ستاره

کاش می‌شد که دوباره
بشوی رد ز کنارم شده حتی به نظاره
نفسم نیز بیفتد به شماره
بشوم باز عزیزت به یکی چشمْ‌ اشاره !

 

 

سپیده طالبی
 


موضوعات مرتبط: شعر نو ، نیمایی
برچسب‌ها: شعر نو

تاريخ : جمعه ششم تیر ۱۳۹۹ | 12:23 | نویسنده : سپیده طالبی |

اثر برگزیده

اثر برگزیده (هفته ی دهم-99) 

"اُمیدگاه"
نام شاعر :سپیده طالبی

تاریخ ثبت در انوشا : 99/3/5

(کلیک کنید)

 


برچسب‌ها: اثر برگزیده

ادامه مطلب
تاريخ : شنبه دهم خرداد ۱۳۹۹ | 12:15 | نویسنده : سپیده طالبی |

بی‌سایه‌گاه

در عجبزارِ پُر از خارِ گذارِ زندگی
ساقه‌ای بودم ظریف اما لطیف از تازگی
عاشق بالندگی
در خور تابندگی
ساقه‌ای بودم بدون سایه‌گاه خستگی

ریشه‌ام می‌سوخت اما ...
... قوتِ من نامهربانی بود، همراهِ هراس
بر فرازِ تابعِ احساس هم
گاه‌گاهی کودکانه می‌شدم خطی مماس

باد بود آن شب که دیو فاجعه بیدار شد
تکیه بر باورْعصایی جهلْ‌سر
سایه‌اش را قد کشید و خشم او هم هار شد

در عبوری بی‌حواس
پشتِ پچ پچ های باد و بید و یاس
با تکان ِماه در آغوش ِرود
برق افتاد از نگاه ِتیز و وهم آلودِ داس

آمد او آهسته آهسته، مرا
در پناه سایه‌ی تاریک خود
بی محابا، از گلویم چید و برد...!

خرمن موی مرا، او جایِ باد
دستِ داسِ خون چکانِ غیرتی مبهم سپرد...!




سپیده طالبی



سال گذشته در تاریخ
98-7-5 با شنیدن داستانی این شعر کوتاه سروده شد و با توجه به اتفاق ناگوار اخیر ، با انجام اصلاحاتی منتشر گردید.


موضوعات مرتبط: شعر نو ، نیمایی
برچسب‌ها: شعر نو

تاريخ : جمعه نهم خرداد ۱۳۹۹ | 11:44 | نویسنده : سپیده طالبی |

اُمیدگاه

نگو دیگر! ...
چرا از ترس می‌گویی ... ؟!
درون ذهن من ویروس وار، آخر چه می‌جویی ... ؟!

تو را گویم ...
تو را... ای هوچیِ همواره در صحنه
تو را گویم ... تو را ای باورِ همسالِ من کهنه
نگو از خارِ پروایی که کرده، در میان چشمِ دل رخنه

تو را گویم ... تو را ... ای بغض دیرینه
نگو از فرّ این بوم و نگو از فخر پیشینه
نگو افسوس ها دارند می‌بارند از رخسار آیینه
نگو دیوارِ دل هم طبله کرده بد، درون قاب این سینه

برای داغِ پنهان پشت هر واژه
نگو غم خانه کرده در حیاط شعر امروزی
برای گربه‌ی ما که حیا دارد
نگو از کرکس و از مفت خواران سر دیزی

نگو از حال لاله یا شقایق ها
نگو اینجا گل امید را دیگر نمی‌بویند
نگو رُزهای باور در دروغ‌ آبادها هرگز نمی‌رویند
چکاوک ها دگر راز دل خود را برای نرگس و کوکب نمی‌گویند  

تمام خواب هامان، وهمِ بی تعبیر
میان روزهایی که پُرند از آه دامن گیر
نگو دیگر نشسته کشتی امیدمان در گِل
نگو دیگر نمی‌فهمم زبان حال این اقبال بی تفسیر

نگو در کشتزاران جای گندم، ترس می‌کارند
نگو حتی مترسک ها به جای باغبان ها بر سرکارند
نگو از جاده های خسته از رفتن
که سرگردانِ این تقدیرِ بن بستند و میلِ انزوا دارند

نگو ارابه‌ی مرگ آمده دنبال خوشبختی
نگو ویروس ها دارند بی پروا نفس را از تمام شهر می‌گیرند
نگو مردم چه بیرحمانه در هر گوشه می‌میرند

نگو از اشک چشمانی که خشکیده
نگو بر آتشِ انبوهِ دل، تسکین نمی‌بارد
شب و تاریکیست و ماه هم دیگر نمی‌آید
نگو حتی خوشی در خواب هم بر بالشم سر را نمی‌ساید

قسم بر آسمانِ مهربان دیری نمی‌پاید
همین آهی که بر آیینه یخ کرده ... به روزی نعره‌ای بی باک می‌گردد
صدای خشم او بر ناکسان می‌بارد و پژواک می‌گردد
زمان عاری از آلایش، زمین هم پاک می‌گردد

زمستان می‌رود دیگر
یخ تقویم ما هم آب می‌گردد
گذشته، محض عبرت، قاب می‌گردد ...!

بهاری می‌شود ایام ما روزی ...
تمام سروها قد می‌کشند و از تبر هرگز نمی‌ترسند
به زیر آفتاب و پرتو گرم خوش اقبالی
دوباره مردمان آواز می‌خوانند و می‌رقصند

سراب از کارگاه ابرها برچیده خواهد شد
سعادت در بیابان‌های لوتِ زندگی‌مان باز می‌بارد
خدا هم در زمستان‌های حالِ ما، گلِ امید می‌کارد

بهاری می‌شود ایام ما روزی ...
و در آن روز می‌فهمیم ...
کدامین شمعِ باورخفته‌ای نورِ طریقت داشت !
کدامین آه از دل بود و  آیا که صداقت داشت !
کدامین روزمان اصلاً حقیقت داشت !


سپیده طالبی

99/3/5


موضوعات مرتبط: شعر نو ، نیمایی
برچسب‌ها: شعر نو

تاريخ : دوشنبه پنجم خرداد ۱۳۹۹ | 15:21 | نویسنده : سپیده طالبی |

کابوس

تو می پرسی که آیا حال من خوب است ؟!
چگونه خوب باید بود وقتی حال دنیامان غم آلود است!
در این عصر فضیلت کُش
چگونه بود باید خوش که هر روزش تقابل بینِ ابراهیم و نمرودست!

در این فکرم ...
که آیا عاقبت شبهای تار این قبیله روز می‌گردد؟!
به جای حسرت و نفرین ...
چراغ عشق آیا خانمان افروز می‌گردد؟!

نمیدانم کدامین وقت ...
نسیم زندگی با حال مان دمساز می‌گردد…
حقایق روشن و هر باوری ابراز می‌گردد …
و اصلن عاقبت آیا که آزادی دوباره باز می‌گردد ؟!

چه باید گفت ... حتّی این طبیعت هم مرا مبهوت می‌سازد ...
به گاهی که جهنم را در این ناسوت می‌سازد!
و بر تابوت ها تابوت می‌سازد!

چگونه خوب باشم من ...
که اینگونه مرا در شهر خود بیگانه پندارند!
و با بیگانگان همراه و هر نامحرمی را لایق این خانه پندارند!

چه گویم من از این ظلمی که کرده روی مان را زرد!
و یا خشمی که می‌جوشد درون سینه‌ی پر درد!
چه گویم من ؟! ... چه باید کرد؟!

تو می پرسی که آیا حال من خوب است ؟!
چگونه خوب باید بود وقتی که نفس در سینه محبوس است!
تمامِ روز عاشورا
تمامِ خواب کابوس است!


دلم را منجمد کردست یک افسوس پیوسته ...
نفس در سینه ام قندیل ها بسته
زمین خسته ، زمان خسته، تبارم زخمی و  زخمم نمکسود است!

هوا اینجا زمستان بوده تا ... بودست!

چگونه خوب باید بود؟
چگونه حال من خوب است؟!



سپیده طالبی
98/12/11


موضوعات مرتبط: شعر نو ، نیمایی

تاريخ : یکشنبه یازدهم اسفند ۱۳۹۸ | 15:18 | نویسنده : سپیده طالبی |

تنور سرد

چه   دلتنگم   برای   آن   نگاهِ   تلخِ   چشمانت
شرابی  اهل  شیراز و  جهانم   گشته  خواهانت

دلم  در جستجویِ   رامشی   پَرگونه   می‌میرد
که  قو هم  آنچنان معشوق را  در  بر نمی‌گیرد

به  روحم آن چنان ،  پیچیده  آهنگی  ملال آور
که  دارم حسِّ  یک توکای تنها  مانده  را  باور

خودم  را کرده ام محکوم  یک رویای  بیهوده
ولی بی‌تابِ  این  وهمم شوم  در لحظه  آسوده

توراچون نقطه‌ی‌دوری ‌که لرزانست‌همچون آه
میان ِ معبری ‌‌ بینم   به  جایِ   بودنت   همراه

کدامین  سوی  را  رفتی ؟  بیابانی  شدم  جانا
بدنبالت که می‌گشتم ، از این  بیراهه  تا  دریا

دریغا!.......ابرها همراهی‌ام کردند با  رحمت
ولی بابونه‌ها خشکیده اند و مانده  یک حسرت
 
صدف‌ها هم صدایِ ناله‌ها ، ازحفظ می‌خوانند
زلالِ نهرِ جان را ‌،  هم نوا  و صاف می‌دانند

گمانم  پُر  شدی از عطرِ هرز و وحشیِ تیزاب
تو درآغوشِ جلبک‌ها، شدی واروترین خیزاب

ببین آن زورقی را که  بهمراهش شدی خالیست
توپهلوگیر برساحل دراین جانم که تب جاریست

درونم  چالشی  افتاده ،   ذهنم  را ، کُند تقطیر
در این مستیِ هوشیارم ، نهیبِ دل ، کُنم تفسیر

چه می‌شد گرکه این دارِ مبادا  بایدی می‌‌‌داشت
به‌جایِ‌تاکِ خشکِ جان نهالی تازه رامی‌کاشت

تصّور می‌کنم  خاطر چو دل مغشوش می‌راند
تو  پنداری  خدا،  این عاقبت،  بی‌خیر می‌داند

و  من اینجا....... درونِ این تنورِ سردِ تنهایی
کناری منتظر می‌مانم و سرخوش 
که می‌آیی !

#سپیده_ط


موضوعات مرتبط: مثنوی
برچسب‌ها: کلاسیک

تاريخ : دوشنبه هفتم بهمن ۱۳۹۸ | 21:18 | نویسنده : سپیده طالبی |

خداوندا ... سلام

ای  خدای  آسمان  و   مهربان  با   این زمین

ریشه برکن هرچه ظلمی را شده براین یقین

کوچه کوچه ، هرخیابان ، هرکجا را می‌روی

نیست حتّی  شوری و بختامدی  وجد آفرین

جایِ   آواز  بلند  عاشقی   ،   هر  دم  رسد

نغمه هایی آتشین ، فریادهایی بس حزین

نه خبرازعطرِگل...

لطفا برای مطالعۀ ادامۀ شعر،اینجا کلیک فرمایید

سپیده طالبی

98-8-25


موضوعات مرتبط: قصیده
برچسب‌ها: کلاسیک

ادامه مطلب
تاريخ : دوشنبه نهم دی ۱۳۹۸ | 14:49 | نویسنده : سپیده طالبی |

اثر برگزیده

اثر برگزیده (هفته بیست وششم)

"شاخ خشک سرگذشت"

شاعر: سپیده طالبی

تاریخ ثبت در انوشا: 1398/09/27

(کلیک کنید)


برچسب‌ها: اثر برگزیده

ادامه مطلب
تاريخ : شنبه سی ام آذر ۱۳۹۸ | 10:21 | نویسنده : سپیده طالبی |

شاخ خشک سرگذشت

فصلِ  سرما  و  تگرگ  و  گاهِ   باران گشته است
این دل  بی چتر من هم   باز   نالان گشته است

باد هست  و  کلبه‌‌ی جان  نیز   باران خورده‌  و
آهِ  سرکش  ناله‌اش   مانندِ   هذیان گشته است

بر  نوایِ   بَم که  می‌خواند  چنان  طغیانِ  رُود
حالِ دل  ژولیده  و  فکرش پریشان گشته است

این   همه رازِ مگو  دارد  به لب  ،  اندیشه اش
می‌کِشد  آهِ  فراوان  و  چه  سوزان گشته است

شور  می‌گیرد  به  کوچی ،  از  گذاری  بی‌گذر
مانده است و  بی دلیلی ، بندِ زندان گشته است

می‌کند رامشگری ها ،  قطره های این سِرشک
ظاهری   آرام   اما  بس خروشان  گشته است

می‌پَرد  سنجابِ  جانم  با   غریو  یک  خروش
طفلکِ من  بیقرار و  سخت حیران گشته است

من خرامان  می‌روم  بر شاخِ خشکِ سرگذشت
جویبارِ  دلْ گذشتم  لیک ، جریان گشته است

شُرشُرِ  باران  کنارِ  خش خشِ   برگِ  درخت
تا رسد آوای نابش  ،  روح  شادان گشته است

بارشش  چون  زَمهریری   بر  دلِ تب دار  من
مرهمی شایسته  و  تجویزِ  درمان گشته است

آیه می‌خواند به ذهنم  ،  بوی باران  و  نَمش
رَدِّ تنهاییِ من   ،  گُم  به خیابان گشته است

می‌خروشد  تندرِ   رُخداد  ،  بر  بی قیدی ام
اینک اما دیگر این دل ، نور باران گشته است

نغمه‌ ای   رامش   نوازم  بر  سرِ   تالار   دل
درضمیرم یک من ِدیگردرخشان گشته است


 

سپیده طالبی
97/12/1

 


موضوعات مرتبط: غزل
برچسب‌ها: کلاسیک

تاريخ : چهارشنبه بیست و هفتم آذر ۱۳۹۸ | 17:0 | نویسنده : سپیده طالبی |

فصل سرد

گویم چرا  از  آسمان  ،  حتّی زمین آلوده است
روحِ  پلیدی   بر   جهان  افتاده  و  آسوده است

باز  این  هوا  ساکن  شد و  وارونگی  آمد  پدید
خورشید حقّ اما خودش روشنگرست و  پر امید

ذرّاتِ بی پروایِ  غم  در خونِ  ما  جاری شده ‌ست
آشفتگی مهمانِ هر جا گشته و ساری شده‌ ست

پاییز ها    کوکو    نمی آید   دگر    با    لک لکی
تالاب ها    خشکیده    و   حتّی  نمانده  پرژکی

گلهای بسیاری   در   این  آب  و  هوا  پژمرده اند
دلهای بسیاری  که  از  غم  ،  نابجا  افسرده اند

آبان  به غوغا رفت و  ماند  آذر  از  آن  اما  به جا
داغ است خاک این زمین  بر جای  پای  رفته ها

یلدایِ مان  پشت  در  و  خود  را   مهیا  می‌کند 
آرام  می‌آید   ولی        ...      پاییز  بلوا  می‌کند !

هر سال می‌گوید به او ، این فصل مهرانگیز و زرد
رویِ  سیاهِ  روز ها   ،   ماند  به  پایِ  فصل سرد

اندیشه در هرکار کن ، بر مصلحت رو ، حق نگار
امروز هم  دیروز  شد ...   فردا  چه گوید روزگار !

 

سپیده طالبی
98/9/10

 


موضوعات مرتبط: مثنوی
برچسب‌ها: کلاسیک

تاريخ : دوشنبه یازدهم آذر ۱۳۹۸ | 12:59 | نویسنده : سپیده طالبی |

غروبی خفه

خانه امروز  چه بی روح و غروبی خفه بود
آسمان  نیز  که  اندوه  دلش  بر کفه بود

دخترک بود پیِ‌گوشه‌یِ  دنجی و  سکوت
نا شکیبانه  دل  و   روحِ   غمینش   فرتوت

مانده  تا   با  دلِ  خود  خلوتی   آغاز کند
پای  افسوس  و  دریغا  به دلش  باز کند

مادری بُهت زده  ،‌  کُنجِ حیاط  و حیران
و  برادر  پُر  از  گفت و  شنود  و  حرمان

همه درفکرچرا و چه شده ، حسرت و غم
قصه‌ی بودن  و رفتن ، به یکی لحظه و دم

خانه دلتنگِ‌کسی مانده در این حال‌وهوا
که  غریبانه  پناهش  شده   آغوشِ  خدا

زندگی می‌رود   و   نقطه‌ی  پایان  نزدیک
نیست دیگر پدری، خانه شده بس تاریک

 

#سپیده_ط
97/7/28


موضوعات مرتبط: مثنوی
برچسب‌ها: کلاسیک

تاريخ : دوشنبه ششم آبان ۱۳۹۸ | 9:44 | نویسنده : سپیده طالبی |

ردّ ِ زندگی

پلّه پلّه آب ، نهر بی رمق
نرم می‌رود ، چابک و ردیف
گو در انتها ، آبراه را ، با تنی نحیف
منتظر شده ، بحر بی قرار
وا کند بَرَش ، عاشقانه‌ و ... با دلی عفیف !

در مسیر او ، پَست می‌شود ، مانعی سترگ
راهْ ساده و ... چالشی بزرگ !
مانده این میان ، در تلاطمی
از کناره‌ی ، آن درخت کاج
برگزیند او : راهِ مستقیم ؟! یا که اعوجاج ؟!

با شکست در ... این مسیر نو‌
خم شود ولی زیر بار آن ، همچو سازه ای
سرعتش کم و ... جانِ او ضعیف
راه می‌کشد ،  بر مسیر خود
ناگزیر و با طرح تازه ای

در گذار بر سرنوشت و راه
جوی دیگری ، می‌زند بر او
تند و ناشکیب هم که با شتاب
با فشار آب ، پاره ای از او ، هرز رفت و هم
نوح ماند و یک ، درد بی رقیب !

بعد از این تلاش با غمی شدید
حس دیگری همچو یک تکان ، موج واره ای !
بر دلش دوید
این همه فراز ، هم بسی نشیب
با نمود یک خدعه و فریب
یا ظهور ترس ، قدرتی مهیب
آرمان چرا ، می‌شود رها ؟!
جان چرا چنین ، گشته بی بها؟!

اندکی جلو ، باز چاله ای
میکشد به خود  آبراهه را
نهر بی نوا ! آن تن نحیف
همچو یک حریف
جمع می‌شود ، محکم و قوی
تا گذر کند
آنچه مانده است ... از سلاله ای


خط هیچ ما
می‌کشد خودش ، رو به انتها
جان خسته را ، گم ولی هنوز
بر نگاره‌ ای مانده از تبار
کو ؟ ولی کجاست ؟ چیست منتها ؟!
گاه باوری ، راه اشتباه
گاه مقصدی دور و هم تباه

مانده ام که چیست راز این سفر
آرمان سراب ، راه پر خطر... !
طول زندگی مانده در گذر!

یک گذر  پُر از
جانفشانی و سیرتی لطیف
انعطاف و صبر ...
این همه که چون
عاشقانه‌ایست ، پُر کشش ولی ...
راهواره ای ، می‌کند نصیب ، درهم و غریب
جان زخمی از داغ های ناب ، ردّ ِ زندگی ... !

 

#سپیده_ط
98/7/29

 

 

پی نوشت:


پلّه ، پلّه های آب

چه نرم میروند ، چابک و ردیف

گو ... که انتهای این

آبراه مشتاق و اندکی نحیف

دریا به پیشواز ،  بغل گشوده است !

 

#سپیده_ط
98/4/16

 

اساتید و دوستان گرامیم علاوه بر این خانه گران و انجمن انوشا ، در وب لاگ جدیدم نیز با نام ( سپیدانه )  پذیرایتان خواهم بود
سپاس از همراهیتان و خواهشمند است در آدرس زیر فاصله بعد از نقطه ها را بردارید
www. sepidaneha. blog. ir


موضوعات مرتبط: شعر نو ، نیمایی
برچسب‌ها: شعر نو

تاريخ : سه شنبه سی ام مهر ۱۳۹۸ | 7:17 | نویسنده : سپیده طالبی |

اثر برگزیده

 اثر برگزیده (هفته ی هفدهم)

"چه زود دیر می شود اینجا"

شاعر: سپیده طالبی
تاریخ ثبت در انوشا: 1398/07/15

(کلیک کنید)

 


برچسب‌ها: اثر برگزیده

ادامه مطلب
تاريخ : شنبه بیستم مهر ۱۳۹۸ | 11:18 | نویسنده : سپیده طالبی |

چه زود دیر می‌شود اینجا...

دلم میخواست می‌شد باز می‌گشتم
به آن دورانِ سختِ کودکی هایم کنار مادر و بابا
میان آنهمه غوغا برای قدکشیدن ها

هنوزم یاد دارم که به لطفِ مهربان بابا
چه زیبا زندگی را صبح میکردم به هر روزم
به ضربْ آهنگِ انگشتش به روی دَرْ
من انگاری که بر هر روشنایی چشم میدوزم

برای صرفِ صبحانه
، به مهرِ نازنین مادر
پنیر و لقمه‌ی نانی که
هر روزه مُهیّا بود
به گاهی هم مربایی که انجیرش
نثاری از درخت عاشق همسایه ی ما بود


به‌گاهِ رفتنِ بابا برای کار هر روزه
هزاران بار بی‌وقفه برایش ناز میکردم
برای آنهمه موضوع تکراری مکرر باز من آواز میکردم :

به یادت باشد ای بابا
کتاب شعر فردا را
بهمراه دو تا دفتر
برای ثبت احساسم به تو، هم نازنین مادر
و شاید باقی دل را سپردن ها
برایم از عمو احمد بگیری زودتر حالا ...

ولی اما  ...
تو گویی با فرو افتادن پلکی
تمام کودکی رفت و جوانی هم
به ردّ ِ نوجوانی دور شد از ما


و تقویمی که می‌گوید
گذشت سالهای عمر را اینگونه بی‌پروا
بدون خوردن شیرینی شیدایی و احساس‌افروزی
و یا لمس طراوت از نسیم روح بخش و شاد امروزی

به هر گوشه بساط دارِ تفسیری
به پا گردیده آسان و بدون هیچ تقصیری
گناهم را نه می‌دانم،
نه می‌خوانم از این پرونده بازی، هیچ تعبیری

گناهم را نمی‌فهمم،
نمی‌دانم که از جنس غم است و یا که از شادی شده پیدا

گناهی که نوشته می‌شود هر روزه روی هر تمنایی،
که مانده‌ چشم نمناکش به سوی دیدن فردا

عجب دارم که در این زادزار بدبیار ما
چه برق‌آسا زمان چالاک می‌دزدد
تمام برگ و بار زندگانی را

چه زود اما ... ولی آری
در اینجا می‌شود هر روزمان هم دیر انگاری ...

 

 


#سپیده_ط
97/11/14

 


موضوعات مرتبط: شعر نو ، نیمایی
برچسب‌ها: شعر نو

تاريخ : دوشنبه پانزدهم مهر ۱۳۹۸ | 13:52 | نویسنده : سپیده طالبی |

مهارِ ذهن

کاش می‌شد با  قلم رویای خود را شانه کرد
موج هایش را گرفت و صاف و بی‌دندانه کرد

یا که می‌شد  رونقی بخشید  بر احوال ِ دل
روی  دشتِ خاطره کِشتِ گل  و  پروانه کرد

هم  اگر می‌شد  میان ِ  آسمانی تار و  تَر

میهمان شد بر کرانش ، ماه را دُردانه کرد

رسم می‌شد ،  بر  بلندا سادگی را  جار زد
زندگی را  سرکشید و لاک خود را  لانه کرد

یا که شاید هم به راهی دور گاهی بی‌غرض
ساده و  آسوده رفت ‌و  خنده ای جانانه کرد

گر بخواهد دل گذارد برگلویِ صبر ، پای

قید را برچید و راحت گریه ای مردانه کرد

آخ اگر می‌شد هوایی تازه بود و روح داد
این جهان را پاک وسرشار ازگل وگلخانه کرد

یا که فانوسِ سپیدی بر تنِ شب ها نمود
سایه‌ی  مهر و مرو‌ّت  بر سرِ کاشانه کرد

لذتی می‌داد ، صبحی ، مملو  از نورِ خدای
دیده را بر حق گشود و رجعتی دیوانه کرد

جانِ من ! باید مهاری بهرِ ذهن از شعر بافت
بند ، محکم کرده و بر دردِ خودشکرانه کرد !

 

 

 

#سپیده_ط

 


موضوعات مرتبط: غزل
برچسب‌ها: کلاسیک

تاريخ : دوشنبه یکم مهر ۱۳۹۸ | 7:52 | نویسنده : سپیده طالبی |

توهم عشق

چه ساده باورت کردم
در این‌کوچک‌سرای دل، تو را پهناورت کردم

درون ظرف خالی مانده‌ی احساسِ رو زردم
تمامت را من از ارکیده پُر کردم
سفید و سبز و نارنجی، گلستان‌مظهرت کردم

چه ساده ماه بودی تو میانِ برکه‌ی لبریزِ چشمانم
که با هر پرسه‌ی ناگاهی از یادت
تمامِ داغیِ بی‌مهریِ سرریز تو، آنی
روان می‌شد بر این آیینه‌ی پُر گَرد و پژمانم

در آن کورآبِ کم رنگ از بهار مهربانی ها
برای آفتابِ بی رمق از عاشقی‌هایت
چه بی‌تابانه رویم را به سوی آسمان کردم
چه ساده  وهم  را من در وجودم میهمان کردم !

چه ساده، در هوایِ هُرم ِ لب‌هایت
من از بوسیدن رویای خود هم سخت ترسیدم
هزاران دانه‌ی الماسِ « تَر»  را که نشسته بر لبم از تب
در این « انگار» هر شب، از لبت یاقوت می‌چیدم !

چه ساده من کبوتر‌بچه های آرزوها را
ستمکارانه در زندان ترس از دوریت بستم
چه ساده اشتیاقم را به روی بام عادت بال ‌دادم تا،
بگویم « طوقیِ » یکدانه‌ات هستم !
                                    
منِ دیوانه‌ی امید...
چه ساده عاشقت بودم
چه ساده برگهای خاطرم را که تو رنگ‌ِ زنگ پاشیدی
چه ساده شبنمِ ارکیده‌ام خشکید!

 

#سپیده_ط


موضوعات مرتبط: شعر نو ، نیمایی
برچسب‌ها: شعر نو

تاريخ : یکشنبه بیست و هفتم مرداد ۱۳۹۸ | 0:2 | نویسنده : سپیده طالبی |

گیسوی عشق

شانه کن ،
گیسوی عشقم
تو بزن ،
مضراب شوقت را ،
به هر بند دلم


من کنم ،
آشفته هر شب
کوک دل را و سپارم ،
خرمن گیسو به باد

نغمه خوان و این نوا را
بعدِ هر شوری به دل ،
دیوانه کن


من شوم ،
حیران تر و از مستی‌اش ،
آن گام را نجواکنان ،
با گوشه ای بر هم زنم !


خانه کن ‌،
در قلب من ،
بر هر مقام و هر ردیف
چنگ زن ، بر تارِ جانِ بی نوا

من کِشم ،
بر سیمِ آخر با کمانِ دلبری
کوچه باغی را روم
محو گردم در فضای
رامشِ نخجیرگانْ ‌چشمانِ تو !

 

 

98/3/26
بروزرسانی: 98/5/22


#سپیده_ط

 

پی نوشت:
۱) دو بند اول بداهه ای بود که در تاریخ 98/3/26 سروده شده و اینک تکمیل شده آن را مطالعه می‌فرمایید
۲) وزن عروضی شعر : نیمایی در وزن فاعلاتن-فاعلاتن-... فاعلاتن- فاعلن

۳) برخی واژه های بکار رفته علاوه بر معنای ظاهری برایم در معنای دیگرشان نیز که مصطلح در موسیقی و اسباب و دستگاه های آن است مد نظر بوده اند که قابل دستیابی از طریق جستجو در اینترنت می‌باشند. واژه هایی چون ( مضراب ، بند ، نغمه ، شور ، گام ، گوشه ، مقام ، ردیف ، چنگ ، تار ، نوا ، کوچه باغی ، نخجیرگان )


موضوعات مرتبط: شعر نو
برچسب‌ها: شعر نو

تاريخ : سه شنبه بیست و دوم مرداد ۱۳۹۸ | 17:22 | نویسنده : سپیده طالبی |

بر گدار ِبی‌تابی

شتاب کردی و
جا به جای پایت ،
بر گدار ِ بی‌تابی ام ،
نقشی نگاشتی گودتر  !

با هر زبانی بخوانی اش
معنای ِسکوت های دیگرکُشم
ترجمان نمی‌شوند

گنگی ام
در هم پیچ می‌شود ، به ذهن ِمنگ
گم می‌رود ،
به کوچ ِ بی‌گامگاه ِ روح

بیراهه را که باز می‌گردی
دست در دست ِ بابونه ها ،
ساحل را برایم بیاور، با صدف هایی سفید
خزه ها ،
صخره ها را نیز فریفته اند .... !

 

 

#سپیده_ط

 


موضوعات مرتبط: شعر سپید
برچسب‌ها: شعر نو

تاريخ : دوشنبه هفتم مرداد ۱۳۹۸ | 14:23 | نویسنده : سپیده طالبی |

قلم و پرنده

دل ناخوش و
افسرده و رو به رنگ خاکستری
سرگشته ای
میانه‌ی خطوط ِ نانوشته ای

پرنده ، مانده در اغتشاش ِ ذهن
جان می‌کند رها شود، از ستیزگاه ِ قلم
و کاغذی غرق ِ در آبیِ مشوشی ،
بر پهنه ای سپید

نوک میزند ، آرام ، یواش
مدام تیره میزند ولی ،
بر شیارهای افکار ِ بی آسمان ِ پُر خراش !

و من...

جز ، سِحر ِگفتگویی‌ ، کش دار و ملیح
در تماسی‌ ، سکرآور و قوی
میان ِ آن قلم ،
که خسته از پرنده و پهنه ای سپید
مرا به خلسه می‌کشد در بیان این همه ، احساس غریب ،
... هیچ ندارم ،
همراه و اعترافگاه ِ دیگری !
 
به نیشتر ‌ماند و فریاد ِ بغض ِ در گلو
که با تیزی نگاه خود ، می‌شکافد ،
آنچه آماس ِ بد خوست و چرکین ِاز قدیم

ناگفته های در پسینه مانده را
با نوای دل می‌نوازد و معطر می‌کند
نوش داروی مهربان و ندیم
قبل ِ مرگ ِ احساس و تازگی...


 

پی نوشت :

در اتصال ِ بی‌گسست ِرشته‌ی زندگی
به روی بستری از سالهای عمر
و ره توشه‌ا‌ی مملو از ناسور و درد
که رو  به سوی حلقه‌ی واپسین خود
به ذوق می‌دود
قلم ، شاید یگانه‌ایست
برای التیام ِ زخم ِ واگویه ها و
نوشخوار های ذهن ....

 

#سپیده_ط


قلم رازدار بشر است و همراهی مهربان برای ثبت تجربه ‏های قرن‏ها و دوران‏ها ، پیوند دهنده زمان و مکان های جدای از هم . چهاردهم تیر ماه ، روز این همیشه‌ی همراه را بر اهالی وادی قلم به خصوص شاعران و نویسندگان محترم انجمن نویسندگان و شاعران ایران (انوشا) تبریک عرض می‌نمایم.


موضوعات مرتبط: شعر سپید
برچسب‌ها: شعر نو

تاريخ : جمعه چهاردهم تیر ۱۳۹۸ | 0:52 | نویسنده : سپیده طالبی |

شک دارم ...!

در خیالم سبدی ‌پر، گل میخک دارم
من هنوزا که هنوز است خدایی دل کودک دارم
تو چه کردی با من ؟!
که من امروز به احساس خودم شک دارم!

گفته بودی که بیایم دمِ صبح فردا
وسط همهمه‌ی بی‌خبر یک رویا
پشت آن پیچک سرمازده‌ی مانده به کنج دیوار
در کنار گذرِ تنگ‌ْنشسته بغلِ بید پریشان گیسو
با نشان سبدی بافته از خاطره هایی خوشبو

گفته بودی که بیاور گل خوشبوی سفیدی همراه
بغلی بابونه ...
با غزل خوانی احساس به وجد آمده از رایحه‌ی گلپونه
آمدم لیک ولی شک دارم
این همه وعده ی بی‌عاقبت و یک دل طفلک دارم

روزها چشم براهم سر هر کوچه‌ی بن بستِ حضورت بی‌تاب
گفتگویم شده با سایه‌ی کم رنگ خودم در هر خواب
من به بیدار شدن شک دارم
بغض دنیا به گلو، چشمِ تَرم را به خبر دادن پوپک دارم

روی دیوار حماقت شده‌ام پنجره ای
با نگاهی نگران دوخته‌ام چشم خودم را به ابد
تا که روزی گذر خاطره‌ات، پای به این کوچه مگر باز نهد

چه کنم دلهره در این دل کوچک دارم
من به هر پنجره‌ی باز دگر شک دارم!

آنقدر آمدنت طول کشید
آنقدر رنگ ریا را قَسَمت بر دل من هی پاشید
آنقدر شایعه‌ی شعر تو  بی‌روح مرا هی ‌پایید
که دگر من به تو و شعرِ تو و سعدی و هم مولانا
که به هر زمزمه‌ی عشق و تمنا، به خدا شک دارم!

تو به دنبالِ کدامین فردا
چشم خود را به من و آتش حِسّم بستی؟
مگر امروز همان فردا نیست
که به تشویش ورودش دیروز
قدّ ِصدها شب یلدا نگران بنشستی!

تو که این گونه گِره بر گِره کور دل من ‌بستی
من به امروز و  به فردا و  همه روزِ خدا شک دارم!

تو چه کردی،
که به هر لحظه‌ی آشفته‌یِ این برکه‌ی عشق
که برایم پرِ از خاطره‌ی صاف و زلال است از آن همسویی
به تکانی که بیفتد به دل پرده‌ی آویخته‌ بر پنجره‌ی یکرویی
این‌ چنین شک دارم!

تو که پر رنگ ترین حادثه‌ی زندگی من بودی
رویِ ماهِ دلِ خود را به غلط گاه به هر ابر سیاه اندودی ...
به حقیقت ، به یقین
چه بگویم .... پس از این
که به هر باور زیبا به خدا شک دارم!

من چه کردم که تویِ عهد شکن
پشت دروازه‌ی دل با هیجان می‌تازی؟
من چه گفتم که مرا کرد پیاده
دست کردار تو از اسبِ شگون در بازی
تو چرا در نظرم شاهی و اما که به جان، قلعه‌ی غم می‌سازی؟!

تو چه کردی که به هر بازی دنیا و قضا، شک دارم
جای سرو و سمن انگار که در باغچه‌ی زندگیم بوته‌ی پیچک دارم

تو چه آورده‌ای اما به سر این دلِ پاک
که من امروز به هر عزم، که از چشم امیدی بچکید
یا که حتی به همان دور زمین بر خورشید
به زمان و به مکان و به بهشت و به جهنم
به همین صاحبِ عالم که قسم، شک دارم!


#سپیده_ط

 


موضوعات مرتبط: شعر نو
برچسب‌ها: شعر نو

تاريخ : یکشنبه نهم تیر ۱۳۹۸ | 18:0 | نویسنده : سپیده طالبی |

گیسوی عشق (بداهه)

شانه کن ،
گیسوی عشقم
تو بزن ،
مضراب شوقت را
به هر بند دلم

من کنم ،
آشفته هر شب
کوک دل را و سپارم
خرمن گیسو به باد ...

 

#سپیده_ط

 

 

 

سروده در 98/5/22 تکمیل گردیده و در سایت موجود میباشد.

 


موضوعات مرتبط: شعر نو
برچسب‌ها: شعر نو

تاريخ : یکشنبه بیست و ششم خرداد ۱۳۹۸ | 17:9 | نویسنده : سپیده طالبی |

رویش شکوفه

شیطنت های
نسیم

بوسه‌ی عشق بهار
بر سرانگشت همین
شاخ بلند

به بَرِ برکه‌ی تسنیم
پُر از عطر و شراب

آخرش

حادثه‌ی رویش
آن شکوفه را

بعد آن
راز پُر از شگون
به قطع...

بر ملا خواهد کرد....

 

#سپیده_ط

 


موضوعات مرتبط: شعر نو
برچسب‌ها: شعر نو

تاريخ : چهارشنبه بیست و دوم خرداد ۱۳۹۸ | 17:1 | نویسنده : سپیده طالبی |

آدرنالین

هوایی ِ نیلوفرهایست دلم
که آویز ِ شاخه های نو رسته
بر تپه و کتل های ،
پی در پی ِ افکار
پیچ میخوردند و قد میکشیدند
سلول بر سلول ،
خط به خط
سیاهه های بودنم را ،
عاشقانه ،
در آغوش ِ پر پر زدنها شان
چون شهدی ذوب کرده ،
و عطر عطر ،
 صورتی بود که می‌تراوید
و خورشید خورشید،
 نور می‌شدم
به چشم ِ زیبای زندگی.... !

 

#سپیده_ط


موضوعات مرتبط: شعر سپید
برچسب‌ها: شعر نو

تاريخ : یکشنبه نوزدهم خرداد ۱۳۹۸ | 15:3 | نویسنده : سپیده طالبی |

گل یاس صورتی

تو برو ،
ای ماه من
فکر تنهایی من را
تو نکن
من و آه ـ ام
سالیانی ست ،
که همراه همیم

تو برو ،
غصه نخور
ابرهای پُرِ دل
به سخاوت
با من و آه دلم
همزبانی می‌کنند

وصله‌ی پیشانیم شد
روی قاب پنجره
تو برو ،
ای نازنین
خاطراتم تلخ و شیرین
از دلم با اشتیاق
پشت بانی می‌کنند

تو برو ،
ای گل یاس صورتی
تو نشانه بهاری
حیفِ بودن ، در کنار
این دل پاییزیم

عاشقی کار تو نیست
تو برو ،
ای عشق من
بی تو هم من از دلم
گاه گاهی
مرده بانی می‌کنم !

 

 

#سپیده_ط


موضوعات مرتبط: شعر نو
برچسب‌ها: شعر نو

تاريخ : جمعه سوم خرداد ۱۳۹۸ | 17:38 | نویسنده : سپیده طالبی |

دل را ... تو شیدا کن

دل را تو کنون جانا ، دیوانه و شیدا کن
بی تو چه اسیرم من ، رو گوش به نجوا کن

چاهی به چه عمقی تو ! پُر کی بشوی با من
آشفته فنا گردم ، فکری به مداوا کن

هر روز به تنهایی ، این هم شده تقدیرم
برنامه‌ي تقویمت ، موکول به فردا کن

این قصه حقیقی و ما بی هم و تنهاییم
بر قلب پر از مُهرت ، یک روزنه پیدا کن

با این همه نا بودن ، غم از تو به دل گیرم
یک لحظه بیاندیش و گر شد به خِرد تا کن

قلبت همه جا سَر زَد ، بی راهه رَوی هر روز
در راه درستی هم ، نقشی به حق ایفا کن

ای داد از این پرسش ، در قلب تو جا دارم ؟
در لحظه ی پاسخ هم ، با فکر ِ دل
 انشا کن

ای کاش مرا خوانی ، ای کاش مرا جویی
من نیز چنین خواهم ، این راز هویدا کن

لبخند حریرت را چون هدیه نثارم کن
با شور و هم آوایی ، خود را به دلم جا کن

من این همه محتاجم ، درگیر به هر کوچه
تو اهل محل هستی ، خود راه به حل وا کن

من سخت کویری و  بر بارش تو محتاج
ابری به سَرابم شو ، سیراب به دریا کن

سرشار کن از باده دل را تو در این ناگاه
کافیست برای من ، یک جرعه ، مُهیّا کن

یک فرش بِباف از جان طرحش همه شیدایی
چون کارْ بَلَدْ هستی ، این دار سَرِ پا کن

آهم به سرِ کوه و دل خسته در این وادی
قدری بنشین جانا ، دل را به من اهدا کن

شعرم همه فریاد و حیران به غزل گفتن
دستِ دلِ من گیر و  بر قولِ خود امضا کن

 

#سپیده_ط

 

وزن عروضی شعر : مفعول مفاعیلن مفعول مفاعیلن (هزج مثمن اخرب)

 


موضوعات مرتبط: غزل
برچسب‌ها: کلاسیک

تاريخ : جمعه بیست و هفتم اردیبهشت ۱۳۹۸ | 11:23 | نویسنده : سپیده طالبی |

دیر آمدی!

دیر شد ، دیر آمدی  این غم  به  نامم نیز شد
جانِ  من دلخسته  از این دوری  و  پرهیز شد

با  مرورِ  آنچه   از  یادت   به  جانم   مانده بود
غصه ها   را   قصه کردم   ،   خاطره انگیز شد

گاه گاهی  با خطوری  ، بی‌حضورت  تا  شدم
حاصلِ  این  مردگی در  من چو  رستاخیز شد

دانه دانه  چیدی  از   انگور   این  متروکه دل
درد  آن  در خُمره  کردم  عاقبت  سرریز شد

صخره صخره کوه را  در  فکر  تو  جاری شدم
بغض  را  تا  گریه‌ کردم  ،  برکه‌ای ‌ لبریز شد

بوستانِ عمر  را گلشن  به  گلشن گشتم و
بر  درختی‌  تکیه  کردم   که  سرِ  جالیز شد

کم نبود  این  گفتگویِ  ذهنِ   پُر گویِ  خودم
حرف های  مردمان  هم   بر  سرم   آویز شد

 

بودنت چون  یک شتابِ  لحظه‌ای  در جان من
در غیابت زندگی  بی‌ حرکت  و   بی‌ خیز شد

صفرِ  مطلق  شد   تمامِ  لحظه هایِ  بودنت
این  نیامدها   برایم  دشنه‌ای  نوک  تیز شد

اینکه  میدانم  نمی‌آیی خودِ جان کندن است
همچنان جان می‌دهم چون مُردنَم تجویز شد

مانده ام  در کار  دل ، دیروز شد ... امروزها
دیر شد  ،  دیر آمدی تا آخرش  ،  پاییز شد

من چه کردم با خودم حس اعتراض‌آمیز شد
دیر کردی .....  تا خودِ  پاییز  ،  حلق‌آویز شد


#سپیده_ط

97/8/26

 

 

 


موضوعات مرتبط: قطعه
برچسب‌ها: کلاسیک

تاريخ : جمعه بیستم اردیبهشت ۱۳۹۸ | 19:48 | نویسنده : سپیده طالبی |

فتنه‌ی عشق

روزی نظری بر گذری ساز بیفتاد
پیرانه سری در  شرری باز بیفتاد

شد خاطره ای دور هویدای جهانش
لبخند زنان  ،  یاد یکی راز بیفتاد

در کوچه گشودند که یک پنجره ای را
آن دم نگهش بر چه گلی ناز بیفتاد

تا چشم به آن چشم سیاهش گره انداخت
در مرغ دلش ، عزم به پرواز بیفتاد

مانند نسیمی که سحرگه بوزید و
غنجی چه به جان خورد و دلش باز بیفتاد

تا خواست بهمراه کند برگِ پیامش
یک خط به تخیّل که چه غمّاز بیفتاد

دیدش که چه سان حلقه به او یار کنارش
با شیفتگی ، عشق به آواز بیفتاد

همراه که شد دختر طنّاز به یارش
نو رسته در این عشق ، زِ ابراز بیفتاد

نالید بر این بخت ، عجب نَفْسْ خجل شد
این دل چو به بیراه  ،  چرا باز بیفتاد   ؟!

اما به خودش گفت به نیکی که دلی نیست ،
در جبر به عشقی که به آغاز بیفتاد

هر پیر و جوانی که گرفتار به مهریست
چون فتنه که اندیشه به اعجاز بیفتاد !

 

#سپیده_ط

 

وزن عروضی شعر : مفعول-مفاعیل -مفاعیل- فعولن ( هزج مثمن اخرب مکفوف محذوف )


موضوعات مرتبط: غزل
برچسب‌ها: کلاسیک

تاريخ : شنبه چهاردهم اردیبهشت ۱۳۹۸ | 20:7 | نویسنده : سپیده طالبی |
        مطالب قدیمی‌تر >>


.: Weblog Themes By M a h S k i n:.