یلدا مبارک
وقتی هوا سرد شدو برف بارید
خورشید خوابید و مهتاب تابید
پاییزاز هم پاشید،بدرودگویان
زیبا زمستان با خنده در دست
با باد سرسخت و با برف سرمست
لبهای پرخنده سرحال و سرزنده
همراه یلدای رقصان و بالنده
آرام آرام خندید و خندان
با باز باران آمد به میدان
یلدای کم حرف زیبای پر برف
با سیب شیرین بادام در ظرف
بر سفره آجیل خرما عسل شیره
با یک سبد میوه بر روی هم چیده
آرام آرام آمد به میدان
مهمان درزد درودی فرستاد
بابا و مهمان احوال پرسان
مادر به ایوان با چای و لیوان
یلدا مبارک و تبریک گویان
آمد به میدان
آجیل وانجیر بامیوه خوردیم
پشمک لواشک کمی تخمه خوردیم
هورا کشیدند هورا کشیدیم
بالا پریدند بالا پریدیم
شادی و هرمان آمد به میدان
تا دیر هنگام با هم نشستیم
بنیان غم را از هم گسستیم
بادام وپسته با هم شکستیم
چای که جوشید،مهمان نوشید
گرمای نابی آمد به میدان
باباسراسر تبریک میگفت
یلدا مبارک به تشریک میگفت
یلدای امسال چسبیده بسیار
منهم چون جغد بودم بیدار
تا صبح روشن آمد به میدان
ابراهیم خلیلیان
جرجان، کهندیارِ دلآزارِ بادها
گم کرده در غبار، خودش را ز یادها
بر دامنِ تو قصه چو باران فروچکید
دیگر نماند تکه ای از آن نمادها
گفتی زمانه پیر شد و کوچهها شکست
دیگر گذر نکرد کسی از معبرِ صداها
آدمبهظاهر آشنا، بیوفاتر است
از موجهای تیرهٔ افتاده بر رَواها
یک عمر خون دل بخوری از جداییشان
آنها که ریشه میبُرند از خاکِ اجداد ما
ای شهرِ بیقرین، به خدا بینصیب ماند
آنکس که تو به یادش آیی در دعاها
روزی دوباره بر سرِ نامت شکوفهزن
بر باد میرود که نمانَد به یاد این چراها
+++
حجت بقایی_ جرجان(گنبدکاووس) آذر ۱۴۰۴
موضوعات مرتبط: حماسی ، غزل ، ملی
به مناسبت روز مادر ۱۴۰۴
ترانهٔ: «ستونِ بیصدا»
[حجت بقایی؛ گنبد کاووس پاییز ۱۴۰۴]
موضوعات مرتبط: ترانه ، عاشقانه
ادامه مطلب
روز زن
یک پستچی به در زد ،بر لب سلام دارد
تا نامه را گشودم، دیدم پیام دارد
مرسولهای رسیده از راه دوردستی
پیغام داده یارم، عهدت دوام دارد؟
بر کاغذی سلامش، دادم درود پاسخ
گفتم میان قلبم، مُلکی به نام دارد
پیری بهانه جویم، هر لحظه یاد اویم
بر سر نهم مکانش، والا مقام دارد
در گیرودار عشقم، از پیچ و تاب مویش
بر پرتگاه کوهم، مهرش کنام دارد
عطر از تنش تراود ،گفتار او حلاوت
از لحظه لحظههایم، فکرش سهام دارد
تاریخ روز زن را، در دفترم نوشتم
نزدیک شد زمانش، جشنی مهام دارد
چون کوه پشتوانی در مشکلات شوهر
در راه اعتلایش، زن اهتمام دارد
خواهر کنار مادر با خانهدار همسر
هرجا قدم گذارد، منزل قوام دارد
رخصت دهد فراتر، کوته کنم سخن را
گل ریز زیر پایش، زن احترام دارد
ابراهیم خلیلیان
زیرِ البرزِ شرقیام، بر سرِ دشتِ جهان
کز شکوهت میتپد سنگِ صبورِ این زمان
گنبدی بیهر نگاری، لیک طوفانزیست و تُند
همچو مُشتی میخروشی در جدالِ جاودان
---
حجت بقایی
موضوعات مرتبط: بداهه ، غزل ، ملی
ادامه مطلب
در گنبدی که باد
نامِ ترکمنها را
بر دشت میبرد
دستهای دخترانِ آفتابسوخته
رنگِ صحرا را
بر تار و پودِ رؤیا میریزند.
---
حجت بقایی
موضوعات مرتبط: شخصی ، شعر نو ، ملی
ادامه مطلب
کارمند
نامی بلند و شغلی مجلس به نام دارد
با فرض مزد اندک، دنیا به کام دارد
از کارمند گویم ،از دخل پول و خرجش
در بحث اقتصادی، مشکل مدام دارد
روز ار حقوق گیرد ،تا شب تمام باشد
رنجیده کام گردد ،کاری مهام دارد
سیلی زند به صورت، تا رنگ رو نبینی
هرچند با قناعت ،جنگی مدام دارد
قرضی خریده مرغی ،قسطی خریده مبلی
در جام قسط بندی، اوّل مقام دارد
ابلیس فتنه ریزد، شاید که رشوه گیرد
شمشیر سربلندی، قیصر، نیام دارد
دود از کباب خیزد، بویی نصیب او شد
پر آب لوبیایی ،امشب طعام دارد
ارزاق را مساوی ،تقسیم کرده دولت
بیبهره از عدالت ،تنها سهام دارد
زانوی غم نگیرد، او در بغل فراتر
احسنت در مناعت، بس اهتمام دارد
ابراهیم خلیلیان
جای پرنده در قفس نیست
یکسر نشسته یکجا ،باید کند قماری
در پشت میله دارد، احساس بیقراری
گنجشک پرتلاشی، از پشت شیشه رد شد
دیروز یک قناری، گشت از قفس فراری
یک ریز بال میزد، تا دور شد ز منزل
از دور یک مترسک ،بیند به کشتزاری
چون باد میگریزد تا میرسد به باغی
لب تشنه مینشیند بر شاخهای اناری
امّا انار کوچک، بر شاخه تیغ دارد
یک تیغ میکشاند بر بال زخم کاری
ناگه گرسنهاش شد، بی دانه گشت و تنها
کم کم غروب آمد، چشمش رود به تاری
انگار از کُناری، آمد صدای جغدی
راسو گذشت چابک، با خود بَرَد شکاری
یک جغد در کمینش، خفاش هم نشینش
از یک طرف فراری ،مشغول گریه زاری
با خوف و ترس و سرما بیدار بود یک دم
پیغام با کبوتر آید ز سمت ساری
از بند و طوق جستی ،در درد و رنج هستی
آواز شاد سرده، ارزد به جیره خواری
ابراهیم خلیلیان
دکتر حسین رزم آور
به فکرم زد ز یک ایثارگر، کی قدردانی میشود؟
فراتر گفت، نامش نزد مردم، جاودانی میشود؟
پزشکی دیدهای لبخند او ،بدحال را سرخوش کند
رهاند تب ز تبداران و سرماخوردهای چاوش کند
مریضی میشود پرخاشگر، با او مدارا میکند
نگاهی چون پدر یکسان، بر بیپول و دارا میکند
کهنسالی بگیرد درد مفصل، التیامش میدهد
بگیرد پیرزن واریس پا ،درجا پیامش میدهد
چو صحبت میکند لبخند زیبایی به لبها میکشد
بگرمی نسخه میپیچد، سپس آتش به غمها میکشد
طبیبی میشناسم صورتش، چون سیرتش زیبا بُوَد
قدم چون میزند، آزادهای در جامهای دیبا بُوَد
گمانم خوب او را میشناسی، ایذهای باشی اگر
طلا همراه خود داری، سراپایش طلا پاشی مگر
ابراهیم خلیلیان
به پیرِ خرد و محترم، این کلام از جان رسد
که رَسمِ ادب را ز یاد مَبَر، گر ز تو ایمان رسد!
اگر پرده ز رازِ نازِ این نَردین بَرکَنی
زبان بگشای پیش از آن که آتش در جهان رسد
موضوعات مرتبط: بداهه
ادامه مطلب
هوای دفتر شعر من...
موضوعات مرتبط: بداهه ، داستان کوتاه ، شخصی ، شعر سپید ، نیمایی
برچسبها: بابک غلامی
ادامه مطلب
