اینجا
شهر
هزاران پنجره دارد
و هیچکدام
برای من باز نیست.
جمعیت میگذرد
مانند رودخانهای بیانتها
و من
تک موجی جاماندهام
که نه دیده میشود
نه شنیده.
این درد
آشکار
مانند زخمی که خونش را پاک کردهاند
و جای خالیش
فریاد میزند.
نیازی به مرهم نیست
وقتی خودِ مرهم
چشم بر حقیقت بسته است.
وقتی دیدن
تنها
یک نمایشِ بیمعنی شده.
کسی
که "هست"
اما
"نیست"
و این "نبودنِ بودنی"
سنگینترین بغضِ عالم است.
فقط
باید بود؟
همین؟
بدونِ صدا
بدونِ اثر
فقط
یک حضورِ بیرنگ
در قابِ غریبه دیوارها.
کاش
یک نفر
همین قدر ساده
چشم باز کند
و ببیند.
کاش
یک نفر
گوش بدهد
و بشنود.
نه برای درمان
نه برای نجات
فقط
برای
"دیدن"
و
"شنیدن".
همین.
---
حجت بقایی
موضوعات مرتبط: شعر سپید
تاريخ : سه شنبه پنجم اسفند ۱۴۰۴ | 19:7 | نویسنده : حجت بقایی |
