خانه امروز چه بی روح و غروبی خفه بود
آسمان نیز که اندوه دلش بر کفه بود
دخترک بود پیِگوشهیِ دنجی و سکوت
نا شکیبانه دل و روحِ غمینش فرتوت
مانده تا با دلِ خود خلوتی آغاز کند
پای افسوس و دریغا به دلش باز کند
مادری بُهت زده ، کُنجِ حیاط و حیران
و برادر پُر از گفت و شنود و حرمان
همه درفکرچرا و چه شده ، حسرت و غم
قصهی بودن و رفتن ، به یکی لحظه و دم
خانه دلتنگِکسی مانده در این حالوهوا
که غریبانه پناهش شده آغوشِ خدا
زندگی میرود و نقطهی پایان نزدیک
نیست دیگر پدری، خانه شده بس تاریک
#سپیده_ط
97/7/28
موضوعات مرتبط: مثنوی
برچسبها: کلاسیک
تاريخ : دوشنبه ششم آبان ۱۳۹۸ | 9:44 | نویسنده : سپیده طالبی |
