نمک بر زخم دل نگذار بیش از این به آسانی
که در عمق سیاهی ها شدم تنها و زندانی
فروغ از شعر من رفته چراغی نیست در قلبم
کسی دیگر نمی آید در این ویرانه مهمانی
هوا سرد است و دارد آسمان هم روی بی مهری
ندارم هیچ امّیدی به خورشید زمستانی
نه تنها من فقط در زیربار زندگی ماندم
کمرها خم شود از درد این ایام ظلمانی
چرا سوسو ندارد دیگر این فانوس دریایی
در این شبهای وحشت آور دریای طوفانی
رهایم کن ازاین پس کوچه های تنگِ تودرتو
بیا تا بگذریم از قلعه های سرد سیمانی...
سلمان منعم
تاريخ : دوشنبه چهارم آذر ۱۳۹۸ | 14:19 | نویسنده : سلمان منعم |
