عمری است پاسخی به سوالم نمی شوی
نـــور امـــــید رو بـــه زوالـــم نمی شــوی
کابوس می چکد ز سکوتم به خواب هـا
وقتـــی که کوچه گرد خیالم نمی شـوی
در آسمــان بــی کســـی هـر شبــم دریــــغ
ای شمـــع رو بـــه باد هــلالم نمــی شوی
شعری سروده ام به بلندای هیچ و پــوچ
تــک واژه ای به حنجر لالـــم نــمی شوی
بشکن حصار عشق خودت را که لحظه ای
رویـــای آبـــی پـــر و بالــــم نمـــی شوی
فرهاد قصه ای است ومجنون حکایـــتی
وقتی که طعم خوب وصالم نمی شـــوی
موضوعات مرتبط: عاشقانه ، غزل
برچسبها: محمد صدوقی , شعر و ادبیات
تاريخ : شنبه نهم آذر ۱۳۹۸ | 13:31 | نویسنده : محمد صدوقی |
