پهلوان رسول خادم
همینک صحبت از یک پهلوان است
گرانی فقر و غم بیداد میکرد
یتیمی مستمر فریاد میکرد
مداوم نیست کارش پاره وقت است
شبی در کوچهای ناتور میگشت
سحر بد خلق و شب بی زور میگشت
طعامش ناشتا نانی بیات است
ندارد اسکناسی سفره خالیست
نفس تنها نصیبش از حیات است
کسی باید کند کاری پدر دار
نجیبی وضع حاضر را چو بد دید
زند دستان خود بالا کند کار
شبیهش نیست در مردان اطراف
به سر میزد اگر میدید محتاج
به من میگفت هم یاری مهم است
چرا ثابت کند کارش ریا نیست
کمک میکرد هر جا میتوانست
غذا میداد و پوشاکی به ایتام
ثوابش خارج از اعداد و ارقام
اگر یک روستا را آب میبرد
پتو با خود برد همراه ابزار
کپر ترمیم می شد سقف و دیوار
گهی دیگر شود شاگرد معمار
ز پی آجر نشاند روی دیوار
دهی لرزید در استان گیلان
قطاری از مسیرش منحرف گشت
خودش را میرساند از خراسان
به حق خادم بود نامش رسول است
اگر لازم بداند کیف پول است
نمیرد تا ابد او قهرمان است
همینک صحبت از یک پهلوان است
ابراهیم خلیلیان
