فرهاد
اى دريغا كز زمان تنها به ما فردا رسيد
كو رسيد اما چه سودى زو شب يلدا رسيد
با تو هر دم يار ديرين واژه ام منظور بود
بى تو اى محبوب خوبان جمله بى معنا رسيد
جان و دل ار سوخت از سوداى افيون بود و چشم
چون نظر افكند و نوميد عاقبت اينجا رسيد
يا رب اين غوغاى بر جا مانده از تقويم چيست؟
كين زمان در پاى گلها سايه ى يغما رسيد
دل چه خوش بود از سبويى از مى پيمانه اى
سنگ جهلى چون شكست پيمانه را صهبا رسيد
بس كه بر دل وعده ى امروز و فردا داده ام
دل بهر گل مى رسد گويد كه آن رعنا رسيد
خار دوران را به چشمم گر نهادند جاهلان
دم فرو بستم به عزلت گفتم از دانا رسيد
جام پاكى را به سر كش باصر از لطف خداى
اين بود پيمان او كو از لب زيبا رسيد
باقر رمزی باصر
برچسبها: باقر رمزی باصر
تاريخ : چهارشنبه چهارم دی ۱۳۹۸ | 11:25 | نویسنده : باقر رمزی باصر |
