* وصیّت ***
سلام آقا یدالله!
من امروز عازم
دشت آلالههای سوخته هستم.
قبل از رفتن
این کاغذ را برایت نوشتم.
بده خاتون تا برایت بخواند.
از خانهی امانی خداوند نگهداری کن.
اگر دیر کردم و قابل توفیق باشم
به مرقد ملای رومی هم سری میزنم.
گلدانهای رنگارنگ حسن یوسف را
قبل از هجوم قبیلهی زلیخا
با آبپاش طراوت آبیاری کن.
پشت پنجرهی تجلّی عاطفه خانم،
ظرفی پر از گندم گذاشتهام.
هر روز به نیت برکت خداوندی
بهخاطر کشاورزانی که
کمرشان زیر وام تراکتور خم شده است
یک مشت گندم برای کبوتران هجرتزده
بر ایوان مجاور مهتاب بریز.
انتهای باغچهی سپیده،
آخرین گل محمدی است که برایمان مانده؛
مبادا برای دل خود عرق آنها را درآوری!
بگذار راحت باشند!
بگذار اهل محل تا چهلخانه
از هر طرف از رایحه و صدای رویش آنها
لذت ببرند!
باغچهی فطرت را هر شب
بعد از فریضهی نماز شب
آبیاری کن و بگذار دانههای انگور عسگری
به آببازی معنویّت مشغول باشند.
در زیر قالیچهی موروثی
که نخنما شده است یک سند
منگولهدار گذاشتهام.
احیاناً اگر برنگشتم برای دنیای
آخرتم خانهی فرهنگی برای آسیبدیدگان
حاشیهی آینه بساز
تا مردم بتوانند رایگان از طبق شیرینیجات
مهارتهای زندگی
تناول کنند.
شهر ما بیش از حدِّ پیران واصل،
مسجد دارد،
مطمئن باش که از خانهی فرهنگ،
واقف مسجد بیرون خواهد
آمد ولی از مسجد،
واقف خانهی فرهنگ بیرون نمیآید.
به همه سفارش کن که حق پول گرفتن
از کسی را ندارند و بدانند
که خدمات آنها جای دوری نخواهد رفت.
آقا یدالله!
من عمر خودم را کردهام.
دوست دارم
افکار پیران و ریشسفیدان را
آنالیز کنید و بروزشده
به دیگران انتقال دهید
تا اصالتمان همراه با فناوری مدرن
محفوظ بماند.
به امید دیدار!
التماس دعا!
«عبدالله!»
باقر رمزی باصر
برچسبها: رمزی باصر
