توی بهت وسکوت یک خانه
که شب از پنجره فرو میریخت
ماه بر زلف دختری تنها
گل مو از ستاره می آویخت
مادری دانه های اشکش را
در دل خاطرات نخ می کرد
چای میریخت، فکر فردا بود
فکر میکرد و چای یخ می کرد
زیر لب زمزمه به هم می بافت
گرم میشد نگاه معصومش
تبری مثل صاعقه می خورد
به تن خواب های موهومش
پدری می شکست پنهانی
شکل یک بغض در گلو مانده
می رسد نو بهار از راه و
دخترش شعر عید را خوانده
فکر می کرد با خودش ای کاش
توی تقویم ها بهار نبود
یا اگر بود مادر وپدری
پیش فرزند شرمسار نبود
موضوعات مرتبط: چهارپاره
برچسبها: محمد صدوقی , شعر و ادبیات
تاريخ : چهارشنبه بیست و هشتم اسفند ۱۳۹۸ | 23:7 | نویسنده : محمد صدوقی |
