اندرز
ای کاش در جوانی اندرز می گرفتم
روزی به من نگویی ،بابا چرا نگفتی ؟
دانم جوان و شادی
دنبال حال خوبی ،چابک سوار بادی
وقتش رسیده اینک ،پندت دهد اتابک
تاوان سخت دارد ،یک اشتباه کوچک
مورا سپید کردم در کاروزار دنیا
صد جامه پاره کردم ،مخمل حریروپشمی
رنگ از سپید و مشکی ،خاکستری و یشمی
چون دوست می گزینی اورا شناس اول
عیب از دگر نجوید ،غیبت زکس نگوید
ترسو شود رفیقت ،بابشکنی گریزد
تنبل مجو کنارت ،چون بی اراده گردی
پیغام سخت دارد یک اشتباه کوچک
هر ساعتش کذلک ،همچون شکست مهلک
فرزند نوجوانم
با بی خرد نباید یک لحظه شب نشینی
معتاد هم نشینت گر می شود زمانی
دودی اگر گرفتی عمری کشی خماری
دیوی است در کمینت،نامش بود ندامت
دردیست در ندامت باطعم ناتوانی
درجا کمر شکاند ،حتی زنو جوانی
ای نور دیدگانم فرزند نوجوانم
حاضر شدی همینک درست دهد اتابک
اندرز گویمت تا در دردسر نیفتی
روزی بمن نگویی ،بابا چرا نگفتی
ابراهیم خلیلیان
