به دام افتاده ای دیدم به راهی
به خاک افتاده همچون مرده ماهی
نه نوری بود در چشمش ،نه جان داشت
نه از شادی نه از غم او نشان داشت
نشستم همدلانه در کنارش
کنم شایدسبک من کوله بارش
بگوشش خواندم از ظلم زمانه
زهجران و ز شوق عاشقانه
زگفتار حکیمان دادمش پند
زهرچه بود یادم گفتمش چند
نگاهش سرد و بی روح و پریشان
نبود او را نشان از جسم و از جان
فقط یک جمله گفت و لب فروبست
بشسته گوئیا از زندگی دست
بگفتا درد سنگینم در این است
که بالا بوده ام گردیده ام پست
بگفتا درد خود با رنج بسیار
گهی رویش به من گه روی دیوار
"رسا"بشنید درد بیکرانش
برفت با او به شهر بی نشانش
چنین است روزگار مردم امروز
که دیروزش دریغ ازحال امروز
تاريخ : جمعه هشتم فروردین ۱۳۹۹ | 12:13 | نویسنده : گیتی رسائی (رسا) |
