مدتی هست که او رفته و پیدایش نیست
غزلم رفته از اینجا و سرجایش نیست
گفتم از دست خود این بار به صحرا بزنم
بی تو اما دل من طاقت صحرایش نیست
گم شدم در خودم و گریه امانم برده
مثل آن کودک گم گشته که بابایش نیست
می زنم هق هق از این گریه طولانی خویش
شدم آن ماهی در تنگ که دریایش نیست
ناله جنگل خاموش ز داغ تبر است
دید وقتی که نه بیدی و نه افرایش نیست
آه مردم به که گویم غم تنهایی خویش
مدتی هست که او رفته و پیدایش نیست...
سلمان منعم
موضوعات مرتبط: غزل
تاريخ : سه شنبه سوم تیر ۱۳۹۹ | 22:28 | نویسنده : سلمان منعم |
