نفس نفس می زد؛
نگاهش پراز حرف بود
و اما دستانش
دستانش جان دستانم را ول نمی کردند!
حیران بود؛
حیران تراز حیران!
دستم را گزاشتم کنار صورتش...
سرم را کج کردم؛
تمام عاشقانه هایم را؛
درچشمانم ریختم؛
باذوق لب گشودم؛
گفتم:دلتنگی؟!
با تمام حیرانی اش گفت:نه...
زبانم لال شد..
هوای دلم ابری شدو
چشمانم بارید...
دلتنگ نبود...
دلم شکست
ذوق داشتم که دلتنگ من بوده ...
اماگفت : نه!
دوباره لب گشودم
باچشمان بارانی و
با دلی طوفانی
گفتم:پس چه؟!
گفت:دلتنگ نیستم؛
اما
وقتی نیستی
نفس کشیدن یادم می رود؛
انگار هوا کم می آورم واین گونه
نفس نفس می زنم و حیران می شوم!
در دلم رنگین کمانی در آمد؛
ازهمان رنگین کمان هایِ خوش رنگی که
بعدبارانی طوفانی رخ می نماید!
چشمانم باراششان تمام شد...
نگاهم را قفل نگاهش کردم،
نگاهش را قفل چشمانم کرد،
سرم را آرام بردم جلو،
ومقابل چشمان بسته شده اش،
تمام عاشقانه هایم را؛
مهرزدم برپیشانی اش!
دستم را محکم تراز قبل گرفت
قطره اشک به جا مانده روی صورتم را،
با تمام مردانگی هایش ربود!
بوسه زد بر رویش!
یک دستم را بازگزاشتم کنارصورتش
وباان یکی دستم دست ازادش را گرفتم
تمام زنانگی هایم را ریختم در زبانم
گفتم :
تمام ناتمام را صاحب شده ای!
تمام مردانگی هایش را در زبانش ریخت و
گفت:تمام من تویی!
موضوعات مرتبط: عاشقانه
برچسبها: حنا , متن , عشق
