از تو خواهم ای پسر گویم تو را
پند هایم چون چراغی رهنما
مثل من باید بباشی ای پسر
تا بفهمی غصّه ها دارم به سر
گر دلم گاهی به دنبالت روان
با تو همراهی به هر جا ناگران
بارها پندت شنیدم ای پدر
گر درشتی خسته جان را لا ثمر
مثل کودک پند گفتی گر مرا
گر شنیدم پند را مفهوم لا
خسته جان می شد پدر گر دل شکن
آه سردی می کشیدش لا چو من
گاه سر را گر تکان می داد همان
با سکوتی کظم غیظی داشت هان
گر سکوتی با نگاهی خیره ای
مضطرب احوال دور از خنده ای
گر چه خوشحال از چنین فتحی بزرگ
می زدم از خانه بیرون همچو گرگ
لا فراموشی مرا آن روز هان
آن نگاهی را صمیمی مهربان
دیر فهمیدم چو بشنیدم پدر
روی تختی خواب از دنیا گذر
آخرین دم لحظه از عمرش مرا
پند را گفت گر چه تکراری دلا
پند را گفتش ببستش چشم را
گر عیانی مرگ را جانب فنا
خوب فهمیدم زمانی فهم هان
ماجرا را با گذر ایام همان
چون چراغی رهنما هر چند پند
پندها گفتم رها از هر چه بند
ولی اله بایبوردی
