روزی وزیری به پیشگاه امیر خود آمد و گفت:درود بر امیر کهن پیشینه ی سیمرغ سان جهان دار که همه امیران جهان به پیشگاهش مفلس و حقیرند.امیر گفت:از چه به پیشگاه ملکوتیمان آمده و مزاحم آرامش ما شده ای.وزیر گفت:ای امیر جهان دار از برای فیض بردن از پیشگاه ملکوتی و بهره مندی از پرتو نور سیما ی خورشید سانتان که موجب برکت و افتخارست که در نور خورشید سانتان بسوزیم آمده ام.امیر دماغش را خاراند بر روی تخت زرد خود از این پهلو به آن پهلو شد و سپس گفت:خیلی خب همین گونه که ایستادی میتوانی لدت ببری.در همین حین آمده که در چین باستان چیان لو وی هن در گوشه ای از آنجا امیر شده بود.روزی دلش بسیار گرفته و از تصمیمات بسیاری که گرفته بود بسیار خسته شده و دلش هوای شکار میکند،پس وزیر خویش را صدا میزند.وزیر آمده و میگوید:امر سرورم،گفت:شکار وزیر،وزیر:چشم امیر.به سرعت شرایط فراهم آورده و به کناری امیر را برده تا شکار کند.همانطور که شکار میکند به ناگه دیده اش به امیری افتاد که که در شکارگاه او اتراق کردهو خدم و حشمی به راه دارد.ناگهان دستور داد تا آنان را تار و مار کنند.سربازان چینی به راه افتاده سربازان را کشتندی،خدم و حشم را به آتش افکندندی سپس امیرشان را کشتندی و وزیر اسیر کردندی.امیر چینی آمد و شمشیرش را زیر گلوی وزیر انداخت و گفت:شما کیستید که چینی نیستید؟وزیر گفت:درود بر امیر کهن پیشینه ی سیمرغ سان که جهان دارست وهمهامیران جهان به پیشگاهش مفلس و حقیرند،ای امیر دانا ما ما از برای شکار به اینجا آمده ایم پاسپورت که داری اگر مره یادتان باشد هواپیما ی این سفر را از خودتان خریده ایم در فرودگاه مشهود است.امیر چینی دستی بر محاسن کشید بعد از کمی تامل گفت:هااا،فهمیدم،شما همان دیارید که دستار امیرتان را نیز از ما میخریدید؟وزیر گفت:آری امیر.آری.امیر چینی گفت:حالا که امیرتان مرده چه میکنی؟وزیر گفت:چاره ای نیست باید امیر چینی بخریم.
از تراوشات ذهنی یک دیوانه
