جوان و فارغ و دیوانه بودم
چو شمعی در پی پروانه بودم
درآن شور و شررهای جوانی
که بودم پر ز شور زندگانی
نگاه تو خیال ثابتم شد
به جانم کرده خانه، قاتلم شد
به عشقت لحظه لحظه خو گرفتم
شدی گل، ازتو رنگ و بوگرفتم
تمامم گشتی و ، بی تو شدم هیچ
به وقت دیدنت ، در تاب و در پیچ
ولی حالا بیا و حال من بین
طبیبم شو ، بیا احوال من بین
دگر درمان به دردم نیست چاره
خزان است آنکه گمگشته، بهاره
دگر از ناله هم کارم گذشته
شدن تسلیم باید، سرنوشته
"رسا" دل داده بر دریای دوران
ندارد راه رفته هیچ پایان
گیتی رسائی
برچسبها: راه بی پایان , گیتی رسائی , رسا
تاريخ : شنبه یکم آذر ۱۳۹۹ | 23:34 | نویسنده : گیتی رسائی (رسا) |
