زدی آتش به جان من نـگاهت آتش افروروز است
اگر چه چشمهایت رنـگ دریا رنگ فیروزه است
نـگاهم محو رخــسارت دلم بند و گــرفتـــارت
منـــــم آنکــس که مـات و غـرق دیروز است
تــو بوسیدی مرا در لابــلای خنــــــده های خود
نمی دانی که هرم بوسه هایت استخوان سوز است
بـــهاری شد تــمام روز هـــــای زرد رنــگ مـــن
همان طوری که بعد از فصل سرما عید نوروز است
مرا بردی به مـــسلخ عشق را در جانم افــکندی
تویی آن لشکر پر عشوه و نازی که پیـروز اســت
مــــنم در ابتدای عاشـقی، تو عشـــق بی پایــان
به مکتب خانه ی عشقت،دل من دانش آموز اسـت
بـــیا از من قبولــش کــن دل این دارایی کم را
بخند ای آنکــه لبخندت بلای خانـمان سوز است
#محمدصدوقی
#م_مانی
برچسبها: محمد صدوقی , شعر , ادبیات , غزل
تاريخ : چهارشنبه بیست و ششم آذر ۱۳۹۹ | 20:41 | نویسنده : محمد صدوقی |
