دستان من
شبها که می زند به سرم خیالِ دوست
بینم به خواب چهره ی پُر ملالِ دوست
گفتم که چیست غم جان گفتا ز بی کسی ست ؟؟
گفتم مجوی میوه ای در نهالِ دوست
هر روز که می کشم ز رُخم نقابِ شب
صورت نمی رهد هیچ از ذغالِ دوست
دل با تمام سختیِ ایام اگر چه سوخت
باز می شود فدای ذرّه ای از جمالِ دوست
ای دل غمین مباش که در راهِ عاشقی
شاهد نظر کند هر دم به خالِ دوست
صد پینه گر زده دوست به دلم عجیب نیست
ای جان حذر مکن تو زِ قیل و قال دوست
باقر رمزی باصر
تاريخ : یکشنبه بیست و هشتم دی ۱۳۹۹ | 14:37 | نویسنده : باقر رمزی باصر |
