انجمن نویسندگان و شاعران ایران (انوشا)

انوشا با هدف همدلی و همزبانی و همکاری شاعران این سرزمین بنا شده است و فقط یک وبلاگ ادبی است

داستان میانجیگری زن ها نویسنده ملیکاملازاده

(انوشا)
انجمن نویسندگان و شاعران ایران (انوشا) انوشا با هدف همدلی و همزبانی و همکاری شاعران این سرزمین بنا شده است و فقط یک وبلاگ ادبی است

داستان میانجیگری زن ها نویسنده ملیکاملازاده

بسم الله الرحمن الرحیم

آذر موهای خود را به پشت سر بست و  به سوی  میز غذا رفت اما یک لقمه نیز نتوانست پایین دهد زیرا آن روز  بزرگان و  رییس شرکت دارویی با سفیران و دانشمندان دیگر کشورها  دیدار داشتند تا اگر واکسن وبا به تاییدشان رسید آن را خریداری کنند.  آذر می دانست که واکسن به تایید آنها رسیده است و  حال بر سر قیمت آن چانه می زنند. مردمان هر کشور دوست می داشتند این بیماری که هر چند سال یکبار مانند طوفانی می آید و  کشته ها بر جا می گذارد از میان برود.

در  ملت های زیادی دانشمندان دست به ساخت دارویی زده  اما در کشوری  که  ازوطن های  پیشرفته به حساب نمی آمد و در زمانی که جهان ارزش زنان را درک نکرده و ایران نیز کشوری مرد سالار به حساب می آمد این دختر ایرانی واکسن بیماری وبا را کشف کرد و چه افتخار بزرگی بود! او قصد داشت تا هیچ انسانی جان و عزیزش را از دست ندهد.  

با ورود برادرش رشته افکارش از هو پاشید.

- آذر مژده بده؛ واکسنت به فروش رفت.

خنده ای ذوق زده کرد و الهی شکر گفت.  

- سریع حاضر شو که دانشمندها می خوان خودت رو ببینند.

آذر پیراهن سفید یقه سه سانتی با دامن مشکی اش پوشید و بر روی موهای کوتاه خود کلاه مشکی قرار داد.  از اتاقش که بیرون آمد پدر و مادر را سرفراز دید. مادر پیشانی اش را بوسید.

-  شیرم حلالت باشه مادر!

با خشنودی دست مادرش را بوسید و به سوی ژیان سبز برادر رفت.  هر دو سوار شدند و برادر با چنان سرعتی حرکت می کرد که  آذر نگران گفت:

- ببینم مجبورم می کنی توی اوج خداحافظی کنم یا نه!

برادر خندید و سرعت کم کرد.  رو به روی مجتمع نگه داشتند.

- آماده ای؟

نگاه   آذر به مجتمع بود. آذر اندامی، دختر ساده ای در  ایران،  کشوری مرد سالار، پادشاهی ساده و  وابسته ای که قدرتش به نفتش بود و  عقل ها در غل و زنجیر بود و اگر  تلاش برای بدست آوردن لقمه ای نون وقتی می گذاشت  مردها می توانستند تحصیلی داشته باشند و بعضی زن ها مدت کوتاهی درس می  خواندند و همان  به اثبات خود  در جامعه می گذشت.

شخصی که دم در بود با دیدن   آذر به سویش دوید.

- خانم آذر اندامی!

با وقار یک بانوی ایرانی پاسخ داد:

- خودم هستم.

- بفرمائید من راهنمایی تون می کنم.

با قدم هایی مطمئن و آهسته از پلکان بالا رفت.  سالن بالایی که دور تا دور شیشه بود یک میز  کار دوازده نفر داشت که یازده مرد در دورش نشسته بودند.   هفت مرد  مو مشکی و   چهار مرد چشم رنگی.  با دیدن وی از جا برخاستند. یکی از مردهای ایرانی با افتخار به آذر اشاره کرد و گفت:

- معرفی می کنم! بانوی اصیل سرزمین هزار و یک شب! خانم آذر اندامی.

به احترامش برخاستند. چشمان  مشتاق دختر را دید که هیچ بیشتر از دیگران نداشت و خود را بهتر نشان نمی داد. قلب مهربان و عقل پربار او   در مقابل دیدگان قرار نمی گرفت. آذر که این صحنه را بارها در تصور خود گنجانده بود  به همان آرامی به پیش رفت و در حالی که دستانش در مقابل بدنش  کیف را گرفته بودند گفت:

-  از دیدار با شما ابراز خوشحالی می کنم  آقایون!

همه با اشتیاق بلند شدند و مردان مو بور تا کمر خم شده و مردان مو مشکی لبخند زدند. یکی از آقایون چشم رنگی   به انگلیسی گفت:

- خوش  اومدید بانوی جوان و باهوش! بفرمایید بنشینید.

به سوی صندلی بالای میز رفت و نشست. مرد مو مشکی  سخن را آغاز کرد:

- واکسن اکتشافی شما بیش ازحد تصور ما سران جهان رو   تحد تاثیر قرار داد. می خواستن شما رو ببینند و کنجکاوی شون درباره این بانوی فهیم بر طرف بشه.

آذر با لبخند رو به مردان سر تکان داد. سوال ها شروع شد. چند سالتان است؟ چطور به این رشته روی آوردید؟ چه مدت است فکر ساختن این  واکسن به ذهنتان رسیده است؟ چه چیزی باعث این تفکر شد؟ در این راه چه کمکتان کرد؟ در این راه  چه افرادی شما را حمایت کردند؟ استادان شما چه کسانی بودند؟ آذر نیز با آرامش به تمامی سخنان  پاسخ می داد. رفتار و وقار آن بانوی ایرانی آنچنان در ذهن مردان موندگار شد که تا سالها بعد به فراموشی نسپاردند.

هنگامی که آذر جلسه را ترک کرد همه چشمان به دنبال او روانه شد.   دنیا  به دست این زن رهایی پیدا می کرد که   زنگ در خانه شان را زدن. برادرش عادت کرده بود. چه هدیه ها که برایشان نیامده بود  و چه  افراد سرشناسی که به خواهر او سر نزده و چه روزنامه ها که برای مصاحبه آمده بودن.  اما  حال همه چیز فرق می کرد.

آری 

چه کسی از آذر 

برای ریاست به آزمایش  و تجهیزات ساخت

واکسن جهان سازش 

بهتر؟

باشد که جهان دیگر مرگ و بیماری  نبیند

 

اللهم  صلی علی محمد و آل محمد و عجل فرجه  هم

داستان را با نام ام سلمه  همسر  پیامبر اکرم به اتمام می رسانم

یا ام سلمه😃


موضوعات مرتبط: داستان کوتاه

تاريخ : چهارشنبه بیست و چهارم فروردین ۱۴۰۱ | 20:9 | نویسنده : ملیکا ملازاده |
.: Weblog Themes By M a h S k i n:.