تو به من خندیدی
و ندانستی من
با چه جان کندن
دشمن از خاک بیرون راندم
مرگ در پی من دوید
آتش در دست تو دید
بغض آلود خنده بر دردم زد
پرچم سوخته از دست تو افتاد به خاک
و من رفتم و هنوز
سالهاست كه در گوش من آرام آرام
خش خش پارچه پرچم تكرار كنان مي دهد آزارم
و من انديشه كنان غرق در اين پندارم
كه چرا خون رنگین ما نمک نداشت
موضوعات مرتبط: ملی
برچسبها: ملیکاملازاده
تاريخ : چهارشنبه سی ام شهریور ۱۴۰۱ | 0:36 | نویسنده : ملیکا ملازاده |
