من به او خنديدم
چون كه مي دانستم
تو به چه دلهره دشمن از خاک بیرون راندی
مرگ از پي تو تند دويد
چون نمي دانست، جوان، از خون تو بیدار شده
و من است آن جوانِ بر بالینت
من به او خنديدم
تا كه با خنده خود پاسخ خشم با عشق دهم
بغض چشمان تو ليك
لرزه انداخت به دستان من و
پرچم در دست گرفتم اما
دل من گفت: بمان
چون نمي خواست به تکرار بسپارد
گريه تلخ تو را
و من هستم و هنوز
سالهاست كه در ذهن من آرام آرام
حيرت و بغض تو تكرار كنان
مي دهد آزارم
و من انديشه كنان غرق در اين پندارم
كه چه مي شد اگر خون رنگی تو نمک نداشت
موضوعات مرتبط: ملی
برچسبها: ملیکاملازاده
تاريخ : شنبه بیست و سوم مهر ۱۴۰۱ | 11:34 | نویسنده : ملیکا ملازاده |
