بسیجی خندید و
معترض ماتش برد !
که به چه دلهره بر میان خیابان پرید
مرگ از پی او تند دوید
به خیالش می خواست،
حرمت زن و درد اقتصاد رو
از نظام پس گیرد !
غضب آلود به او غیظی کرد !
این وسط من بودم،
پرچم فحش خورده که روی خاک افتادم
من که پیغمبر ایرانی معصوم،
بین دستان پر از دلهره ی یک دلسوز
و دهن و مشت
تشنه نجات و پر از پرسش مردم بودم
و به خاک افتادم
چون رسولی ناکام !
هر دو را بغض ربود...
معترض رفت ولی زیر لب این را می گفت:
" او یقیناً پی به اشتباه خود خواهد برد!"
بسیجی ماند ولی روی لبش زمزمه بود:
" مطمئناً که پشیمان شده بر می گردد ! "
سالهاست که خسته ام آرام آرام !
پرچم قربانی مظلوم شرور است هنوز !
تار من تجزیه شد ساده ولی ذرّاتم،
همه اندیشه کنان غرق در این پندارند:
این جدایی به خدا رابطه با دین نداشت
موضوعات مرتبط: ملی
برچسبها: ملیکاملازاده
تاريخ : شنبه بیست و سوم مهر ۱۴۰۱ | 11:41 | نویسنده : ملیکا ملازاده |
