او به تو خندید و تو نمیدانستی
این که او میداند
تو به چه دلسوزی بهر وطن آمدهای
از پیات تند دویدم
طمع را نزد دخترکی دیدم
غضبآلود به جانش افتادم
روح از تنش بلعیدم
بر کشور بغض دوید
نفرت چشمت را دید
عقل و قلبت لرزید
پرچم آتش زده از دست ِ تو افتاد به خاک
و در آن دم فهمیدم
آنچه تو میکنی دور از فکر دشمن نبود
آنچه من کردم نیز بهانه بود
حالا رفتی و هنوز
روزهاست که در چشم من آرام آرام
خون ریخته و حرمت کنار رفته
میدهد آزارم
چهره زرد و حزین ِ ملت هر دم
میدهد دشنامم
کاش آن روز در آن کشور نبودم هرگز
و من اندیشهکنان غرق در این پندارم
که خدای عالم
ز چه رو مرا به جان آن دخترک انداخته؟
موضوعات مرتبط: ملی
برچسبها: ملیکاملازاده
تاريخ : شنبه بیست و سوم مهر ۱۴۰۱ | 11:49 | نویسنده : ملیکا ملازاده |
