عروسکم رو در آغوش فشردم. عروسکی که بابایی برام گرفته بود. مامان میگفت بابایی به مسافرت رفته. اما دایی گفت که کار بدی کرده و پلیس به زندان بردش. نمیدونم زندان چطور جایی هست، همینطور نمیدونم بابایی چطور ممکن کار بدی کنه. آخه خیلی آدم خوبی بود! همه رو دوست داشت. من رو هم خیلی دوست داشت. از وقتی که نیست کسی من رو نمیبره سوپری و برام لواشک نمیخره. از وقتی که نیست دیگه توی غذامون گوشت نیست. از مامان که میپرسم میگه بابایی که برگرده میتونیم دوباره گوشت بخوریم. دیگه مامان رو هم زیاد نمیبینم. صبحها وقتی من خوابم میره بیرون و وقتی برمیگرده خیلی خستهست. تا میخواد با من صحبت کنه روی مبل خوابش میبره. دیروز ازش پرسیدم: چطور میشه بابایی کار بدی کرده باشه؟ اون که خیلی خوب بود! خیلی من رو دوست داشت و برام اسباب بازی میخرید.
آخه میدونید پدر قهرمان دخترش هست. مامانی گریهش گرفت و من رو بغل کرد. گفت که بابات کار بدی نکرده فقط پول نداشته که به طلبکارها بده. نمیدونم این طلبکارها کی هستن اما چرا انقدر نامردا؟ خوب بابایی من همش داره کار میکنه که... صبح میره سرکار شب برمیگرده، حتما کلی پول در میاره و بهشون میده. تازه اگه بابایی هم نتونست خودم بزرگ شدم میرم خانم معلم میشم بهشون پول میدم. اصلا اون ها پول برای چی می خوان؟ چطور میتونند اگه ما بهشون پول ندیم بابایی رو زندان بندازن؟ حالا که ما هم پول نداریم که گوشت بخریم یا مامانی من رو مدرسه بفرسته ماهم بریم از بقیه پول بگیریم؟ بعد اگه ندادن بابایی شون رو زندان بفرستیم؟ نه گناه دارن اذیت میشن آخه اون شب یک صدا از حیاط اومد مامان خیلی ترسید، من رو بغل کرده بود و خدا رو التماس میکرد میگفت مراقبمون باش دختر من بچهست پدر بالای سرش نیست. دیروز هم توی محل پسرها من رو کتک زدن، گفتم باشه به بابام میگم... گفتن بابات دیگه برنمیگرده و تو بیپدری... گفتن مامانم میگه این دختر که سایه پدر بالای سرش نیست دختر بدی میشه. اما من دختر بدی نیستم، بیپدر هم نیستم. فقط بابای من پول نداشت. خودم وقتی بزرگ بشم کار میکنم میرم به طلبکارها پول میدم. یک عالمه میدم و ازشون قول میگیرم که دیگه از بابای کسی پول نگیرن. ولی من خیلی مونده بزرگ بشم. حتما اونها کلی بابا رو توی زندان میندازن و کلی دختر کوچولو هستن که شبها خواب بد میبینند اما باباشون نمیاد بغلشون کنه.
موضوعات مرتبط: اجتماعی ، دلنوشته
برچسبها: ملیکاملازاده
