بسم الله الرحمن الرحیم
باد برگها زرد را از درخت پیر می گرفت و بر سر مرد و زن میریخت. انگار به آنان میگفت:
_ باید خاک را بر سرتان بریزم اما دلم نمیآید.
آنان نیز آنچه بر سرشان میریخت را تلختر از خاک میپنداشتند. بیست سال پیش زن باردار شد. دوران سختی را گذراند نه ماه درد. هرگاه یاداشت میافتد تنش میلرزد. پسری با چشمان درشت به دنیا آورد. از همان لحظه تولد گریه میکرد. زن و مرد بسیار خوشحال بودن.
_ خیلی اذیت شدم، دیگه این درد رو تحمل نمی کنم.
اما مرد دوست داشت...
چند سال گذشت. تمام زندگی پدر و مادر پسرشان بود و تمام زندگی پسرشان آنان. هفت ساله شد. او را از زیر قرآن رد کردند تا به مدرسه برود. آنجا مرد گفت:
_ بهتر نیست برای پسرمون خواهری بیاریم؟
زن با خنده نگاهش کرد.
_ شوخیت گرفته؟ بذار همین رو بزرگ کنیم.
همینطور که به داخل خونه برمیگشت گفت:
_ تازه توی این گرونی چطور میتونی خرجش رو بدی؟
مرد دیگر چیزی نگفت. چند سال گذشت. بت راستی پدر و مادر به اندازه ده فرزند به او رسیدن. پدر تمام ثروتش را به پایش ریخت و مادر تمام محبتش را. سال کنکور رسید و پدر در رویای کار و مدرک پسر غرق بود و مادر نوههایش را در خواب میدید. دانشگاهی در شهری دور قبول شد. مادر دلش گرفت اما پدر گفت:
_ مهم اینه پیشرفت کنه
روزهای سختی گذشت. حرفی برای یکدیگر نداشتن و روز را تا شب به امید زنگ زدن فرزند میگذراندند. ترم دوم به پایان رسید. یک شب که پسر زنگ زد گفت:
_ فردا شب میام شهرمون.
مادرش گفت:
_ قربونت برم عزیزم شب خطرناکه.
_ نه مادر جان خیالت راحت با دوستم میایم نوبتی میشینیم.
و این آخرین مکالمه بود
حالا پدر و مادر
بر سر گور
تنها داراییشان
به سر گور
تنها فرزندشان
پدر به این فکر میکرد
که کاش زنده نبود
و مادر به این فکر میکرد
کاش آن روز قرآن به دست
فرم به تن پسر
به حرف شوهرش گوش می داد
یا ام کلثوم
پایان
نویسنده: ملیکا ملازاده
موضوعات مرتبط: اجتماعی
برچسبها: ملیکاملازاده
