من یک مادرم. مثل همه شما. سرشار از عشق و علاقه به پسرم هستم. مثل همه شما. حتی شاید هم یکم بیشتر، میدونی چرا این حرف رو میزنم؟ چون برای من بچه آوردن خیلی آسون نبود. بچه دار نمیشدم. همین شیر پسر رو هم امام رضا بهم داد. گفتم شیر پسر. چقدر دلم براش تنگ شده. آره خلاصه یک نوزاد تپل مپل بود. بغلش می کردم و مراقب بودم که آسیبی نبینه. بزرگش کردم. مردم بود، پسرم بود. عزیزترین فرد زندگیم بود. وقتی اولین بار با فرم مدرسه دیدمش... نمی دونی چقدر ذوق کردم. وقتی که سعی می کرد به آرزوهاش برسه... آرزوهاش... چقدر برای خودش برنامه داشت. می خواست درس بخونه. داشت رشته برق می خوند می خواست مهندس بشه. اما چه فایده! گفتم دامادش کنم نور به زندگیش بیاد. کیف می کردم خوشبختیش رو می دیدم. کیف می کردم داره به سمت موفقیت میره اما حالا چی؟ پسرم تازه بابا شده بود. یک دختر کوچولو قشنگ. چشم هاش مثل چشم های خودش. حالا پسرم... به جرمی غیر عمد... افتاده زندان. جوونیش رفت. ارزوهاش، اهدافش... الان دوست هاش توی همین سن دارن زندگی شون رو جلو می برن. اون ها به ارزوهایی رسیدن که پسر من صد قدم ازشون جلوتر بود اما اون گوشه زندان نشسته و از بین رفتن جوونیش رو می بینه، اون گوشه زندان نشست و چروک شدن صورت مثل ماهش و سفید شدن موهای براقش رو می بینه. اون توی زندان نسشته و حقش از بزرگ شدن دخترش فقط هفته ای یکبار دیدنش. و توی این خونه پدر و مادری که از غمش پیر شدن و همسری که تنها بزرگ کردن بچه ش، براش خیلی سخته
موضوعات مرتبط: اجتماعی
