من ارباب چاهویا! ارباب تاریکیها! سپاهیان من از هنگامی که آسمان تیره میشود سوار بر جاروهای جادویی به داخل شهر میریزند. تو آنها را نمی بینی. آنها کار خود را بلند هستند. کارشان چیست؟ به تو حمله میکنند. به تو ای انسان حمله میکنند. با جاروشان به سر تو میزنند. ناگهان حالت دگرگون میشود. سرت درد میگیرد. ذهنت آشفته میشود. احساس میکنی دیگر نمیتوانی. میخواهی این بدن انسانی را بدری و از بین ببری. چند روزی بیشتر طول نمیکشد.
زهر ما به داخل بدنت ورود خواهد کرد و تو... حتی نمیفهمی چه شد که تصمیم گرفتی اولین روش خودکشی که به ذهنت رسید را روی خود انجام دهی. میپرسی چرا چنین کاری میکنم؟ به تو خواهم گفت. برای نابودی توی انسان. برای نابودی تماما تو. برای دستیابی به زمین. امکانش نیست؟ هست، سخت است اما هست. با خود میگویی آیا تو نمیتوانی مرا نابود کنی؟ خیر نمیتوانی، میدانی چرا؟ زیرا برای رسیدن به من باید از هفت دریا بگذری و هفت ستاره را پشت سر بگذاری و از میان چاله فضایی رد شوی تا به قلعه من برسی.
برای اینکه وارد قلعه من که از هفت کشور بزرگتر است بشوی باید هفت خندق را رد کنی و هفت دروازه را بشکنی و هفت دیوار را بالا بیایی و هفت هزار نگهبان را بکشی و با هفت اژدها بجنگی تا به هفت در اتاق من برسی. سپس باید از آن داخل بیایی و با هفت حیوان خانگی من بجنگی و سپس من با هفت قدرتم با تو میجنگم. پس گمان نبر که به من پیروز خواهی شد. البته مردی بود. یک شاهزاده نیمه خدایی، پسر میترا خدای خورشید. پسر ناخلف او که از ازدواج او با زنی زیبا و رعیتزاده به دنیا آمده بود.
او از تمام این هفتها گذشت تا به هفت در اتاق من رسید. سپس آنها را پشت سر گذاشت و وارد اتاق من شد. هفت حیوانم آماده مبارزه با او شدند. من و او به یکدیگر زل زدیم. چه پسر زیبایی بود. از تمام جادوگران کاخم زیباتر. چشمانش مرا گرفت. نخواستم او را بکشم. خواستم مال خودم کنم. آماده نبرد برای اسارت بودم اما او جنگ نمیخواست. در مقابلم زانو زد.
- من از ذات خورشید به ذات تاریکی پناه آوردم.
او برای من شد. پسر میترا برای من شد. دستم را بر شانهاش گذاشتم. سرش را بالا آورد و به من لبخند زد. عقب رفتم. بر تختم نشستم. برخاست و به من زل زد. او حالا اینجا بود.
موضوعات مرتبط: داستان کوتاه
