در گنبدی که باد
نامِ ترکمنها را
بر دشت میبرد
دستهای دخترانِ آفتابسوخته
رنگِ صحرا را
بر تار و پودِ رؤیا میریزند.
فرشی میتند
سرخ تر از اسبهای تیزرو
گرمتر از قصههای مادرانِ دور.
هر «گُل»
چشمکی است از گذشتهای که هنوز
در تکتک گرهها نفس میکشد
گویی هزار سال تاریخ
در ضربانِ نخهای پشمی
میتپد.
ای قالیِ گنبد کاووس!
تو نه زمین را میپوشانی،
که دل را.
تو راهی هستی
از خانههای کاهگلی
تا دلِ هر مسافر دور…
و هرکس بر تو قدم بگذارد
صدای سمِ اسبان
و بویِ آفتابِ دشت
در جانش خانه میکند.
+++
حجت بقایی/ گنبد کاووس ۱۷ آذر ۲۴۰۴
موضوعات مرتبط: شخصی ، شعر نو ، ملی
تاريخ : دوشنبه هفدهم آذر ۱۴۰۴ | 20:27 | نویسنده : حجت بقایی |
