جرجان، کهندیارِ دلآزارِ بادها
گم کرده در غبار، خودش را ز یادها
بر دامنِ تو قصه چو باران فروچکید
دیگر نماند تکه ای از آن نمادها
گفتی زمانه پیر شد و کوچهها شکست
دیگر گذر نکرد کسی از معبرِ صداها
آدمبهظاهر آشنا، بیوفاتر است
از موجهای تیرهٔ افتاده بر رَواها
یک عمر خون دل بخوری از جداییشان
آنها که ریشه میبُرند از خاکِ اجداد ما
ای شهرِ بیقرین، به خدا بینصیب ماند
آنکس که تو به یادش آیی در دعاها
روزی دوباره بر سرِ نامت شکوفهزن
بر باد میرود که نمانَد به یاد این چراها
+++
حجت بقایی_ جرجان(گنبدکاووس) آذر ۱۴۰۴
موضوعات مرتبط: حماسی ، غزل ، ملی
تاريخ : شنبه بیست و دوم آذر ۱۴۰۴ | 13:43 | نویسنده : حجت بقایی |
