قوی سپید
خاطرت آید ای قو، شبی در خیالات
پر کشیدیم از باغ مینو
همچو ابری، از رودی گذشتیم
مراگفته بودی،:عمر رودی روان است
بال زدیم، گفتی تند تر بال بزن
وقت تنگ و از بادحذر کن ،با دگران است
چو رسیدی ساحل
( لحظهای چندبرابن آب نظر کن)
و سپس آب فشان،برپرها
تا فراموش کنی هرچه غم است
بی همانها که نبودند همراه ،خوش بود سفر
ولی افسوس زدم آب به پر
رنگ خیالات پرید
آب آیینه ی عشق گذران است
، نه توماندی و نه قو ماندو نه باغ مینو
(به حباب نگران لب یک رود قسم)
هرگز از یاد نبردم، لحظهای یاد ترا
بالهایی که در آب زدیم، آب پراندیم به هم
چه خرامان میرفت موج
ونخی از نور،روی آب میتابید
نقش زیبای دوقو
پیدابود در آیینه
تندبادی سخت ناگاه وزید
موج طعمه ی طوفان شد
برخاست یکی از قوها
نیست از او اثری
درشب و روزهای دگر هم
کوچ بازیچه ی یک باد خزان است
ولی از بخت خوشم،چندی پیش
ناگهان یک پر قو
روی موج نگران لب آن رود نشست
خنده برکنج لب رود شکفت
پَرْ از آب میگیرم
می نهم بین پر و بال سیاهم
هر که می پرسد چیست ؟
میگویم: پری از رنگِ خیال است
پَرِ یک قوی سپید
که دگر کندن این پر
زتن حافظه ام دست زمان است
ابراهیم خلیلیان
