بازپس گرفته پر را
روزی کنار رودی جاری نشسته بودم
قویی سپید دیدم بر روی شط شناور
گردن کشیده بالا چون شاخه ای تناور
بر روی موج آمد ناگاه روبرویم
چون من کسی نباشد محتاج گفتگویش
با قلب پر تلاطم با او به گفتگویم
روزی به یاد داری بامن سفر نمودی
از رشته موی بالت یک پر به من سپردی
گفتی پر از تو باشد دادم به یادگاری
دروقت بی قراری قورابه یاد آری
پر را نهاده بودم بالای آشیانم
هر وقت خانه رفتم تابد به دیدگانم
پیچید عطروبویش در سرسرای منزل
با عطر پر ،کشیدم ،خودرابه سوی ساحل
قو گفت با تعجب درسر چه پرورانی
پر را نداده بودم اموال خود بدانی
گوید به شوخ طبعی کی دل به بنده بستی
خود گول می زنی یا قو ساده می شماری
قو از کسی نخواهد دل رابه وی سپارد
پررابه صاحبش ده از او گلایه دارد
در باورش نگنجد دل رابه او سپردم
جایش نهاده بودم بر روی تخم چشمم
ترک از مکان وترک از یک تکیه گاه گوید
قو راسپید دیدم حرفش سیاه گوید
ابری سیاه آمد قو رو گرفت از من
بالش گشودو پرزد،یک نقطه در افق شد
قورادگر ندیدم ،محوازدودیده گم شد
پر را به قو سپردم با خود برد به دریا
پر را گرفت و خود را دادم به دست رویا
ابراهیم خلیلیان
