آخرین حرف
این آخرین حرف بین ما بود
کاش روزهای رفته باز می گشت
دل نمیکند ز خاطرات دیروز
از هوای پاک عید و جشن نوروز
از سرش نرفته لحظهای بیرون
شهر یک مغازه داشت و یک خیابان
خنده از لبی نبود لحظهای دور
قلب ها و چهره ها نجیب و پر نور
شاخه های تاک با لباس و پوشاک
رقص می نمود زیر نور مهتاب
می دود چو باد وقت زنگ تفریح
او هنوز یاد می کند زیاران
تر شدن بدون چتر زیر باران
دست کش نداشت یا کلاه نخ باف
فکر جای گرم بود در زمستان
خفته باغبان و میپرید در باغ
لنگ ظهر داغ می پرید در حوض
جیغ می کشید با صدای چون زاغ
ذوق می نمود از صدای نوزاد
وقت شیر خوردنش پای قنداق
دست روی قلب خود گذاشت یک لحظه
بوسه می زنم به قلب و دست استاد
این آخرین درد یک پدر بود
قلب پاک اوز کار افتاد
گریه می کنیم و چشم ها پر از اشک
خاطرات وی دوباره زنده می گشت
این آخرین حرف بین ما بود
کاش روزهای رفته باز می گشت
ابراهیم خلیلیان
