«پرچمدار سفره»
(حجت بقایی - کارگاه ترانه)
به پیرِ خرد و محترم، این کلام از جان رسد
که رَسمِ ادب را ز یاد مَبَر، گر ز تو ایمان رسد!
اگر پرده ز رازِ نازِ این نَردین بَرکَنی
زبان بگشای پیش از آن که آتش در جهان رسد
زِ ماشینِ زرین و لوکس، ای عاشقِ پوچ!
مَبَند دل بدان، که این متاعِ ناپایدار است
اگر حسِّ نَظَر داری، به زنها مده ماچ و موچ!
که حرمت این سفره، را خونِ من هوادار است
من آن وارثِ رنجم، خدایِ سفرهمم!
بهایِ پروازشان را با شکستنِ بال داده ام!
ببینید اوجِ آن پرواز را، ای بیخبران!
ولی بر لانهٔ عشق، دستِ طمع ره ندهم!
ز عشق و عشقبازی، چشمها را شسته میدارید
که این تار و پودِ مهر، از جنسِ استخوان من است
به جای ذوقزدگی از سفره من، از خویشتن بیزار گردید
که این سفره، شاهکارِ صبر جاودان من است
بالهایم را شکستهام، آری، به میلِ خویش
تا آسمانِ آبیِ آنان رها شود به سوی نور
لذت بَر از این پرواز، از این معراجِ بیکیش
ولی چون موریانه، بر ریشه نیفت ای میهمان!
منم آن وارثِ رنج و آن خدایِ سفرهمم!
بهایِ پروازشان را با شکستنِ بال داده ام!
ببینید اوجِ آن پرواز را، ای بیخبران!
ولی بر لانهٔ عشق، دستِ طمع ره ندهم!
+++
موضوعات مرتبط: بداهه
