دل را تو کنون جانا ، دیوانه و شیدا کن
بی تو چه اسیرم من ، رو گوش به نجوا کن
چاهی به چه عمقی تو ! پُر کی بشوی با من
آشفته فنا گردم ، فکری به مداوا کن
هر روز به تنهایی ، این هم شده تقدیرم
برنامهي تقویمت ، موکول به فردا کن
این قصه حقیقی و ما بی هم و تنهاییم
بر قلب پر از مُهرت ، یک روزنه پیدا کن
با این همه نا بودن ، غم از تو به دل گیرم
یک لحظه بیاندیش و گر شد به خِرد تا کن
قلبت همه جا سَر زَد ، بی راهه رَوی هر روز
در راه درستی هم ، نقشی به حق ایفا کن
ای داد از این پرسش ، در قلب تو جا دارم ؟
در لحظه ی پاسخ هم ، با فکر ِ دل انشا کن
ای کاش مرا خوانی ، ای کاش مرا جویی
من نیز چنین خواهم ، این راز هویدا کن
لبخند حریرت را چون هدیه نثارم کن
با شور و هم آوایی ، خود را به دلم جا کن
من این همه محتاجم ، درگیر به هر کوچه
تو اهل محل هستی ، خود راه به حل وا کن
من سخت کویری و بر بارش تو محتاج
ابری به سَرابم شو ، سیراب به دریا کن
سرشار کن از باده دل را تو در این ناگاه
کافیست برای من ، یک جرعه ، مُهیّا کن
یک فرش بِباف از جان طرحش همه شیدایی
چون کارْ بَلَدْ هستی ، این دار سَرِ پا کن
آهم به سرِ کوه و دل خسته در این وادی
قدری بنشین جانا ، دل را به من اهدا کن
شعرم همه فریاد و حیران به غزل گفتن
دستِ دلِ من گیر و بر قولِ خود امضا کن
وزن عروضی شعر : مفعول مفاعیلن مفعول مفاعیلن (هزج مثمن اخرب)
موضوعات مرتبط: غزل
برچسبها: کلاسیک
