جانان من:
چشمانت قلمرویی است ازعاشقانه ها، قلمرویی که میتوان بانگاه کردن به آن پادشاهی کرد....
گاهی چشمانت رابه آغوش می کشندپلک هایی که ازدلدادگی اسیرعاشقانه هایت شده اند...
گاهی از خورشید چشمانت عشق میبارد و ناگاه هوای دل را نم زده ازباران می کند...
خودت نمی دانی اما این را باید از دل سرگشته ای بپرسی که چه شاهانه اسیر بودن در چشمانت را آزادی می داند...
به آسمان که نگاه می کنی مست چشمان جادویی ات می شود و شاید دلش بخواهد که بوسه ای کمیاب ازچشمانت بگیرد....
گاهی فکرکن به چشمان دوست داشتنی ات که چگونه سیاهی چشمانت را سفیدی های پاک به عشق خود دراورده اند و تو تا زمانی که نفس می گیری درچشم های مه جلوه ات به آغوش خواهندگرفت، و شاید آهی از دلی برخیزد که ای کاش درحصار چشمانت نفس می کشید...
وقتی که هوای چشمانت بارانی است یک نفر می خواهد چتری بر سر بارانت بگیرد که مبادا نامحرمی آن را برتن خودحس کند..
یک مدت کوتاه به اندازه تمام عمر کافیست تا از چشمانت سیرشد و این یعنی زندگی به شرط نفس چشمهایت....
یک قاب به نام دنیا باید تا ابد چشمانت را در دل خود حک کند، تا موقع دلتنگی اینطور غریبانه گوشه نشین عاشقانه هایت نباشد...
با خشونت کاری ندارم اما چشمانت جنگجوی مبارزی است که دل بی پناه را به میدان جنگ میبرد، اما تو را جان جانانت هیچ گاه به چشمانت بی مهری نیاموز که مبادا اسیر زندانت از تو درس طوفان بگیرد...
باور کن حتی اگر چشمانت معرکه ای ازجهنم باشد دلی که دلداده عاشقانه هایت شده آن را به بهشتی پر از نفس هایت برای زندگی تبدیل می کند...
اگرخودت با دل خواهی خودت به معرکه دنیای احساسات بیایی خواهم گفت: که راز آفرینشت دلربایی چشمانت بود.........
#حنا
#نقی_پور
#متن_عاشقانه
موضوعات مرتبط: دلنوشته ، عاشقانه
