و
آوازعشق ازمیان گیسوان معشوق برخواست...
عشق اش را بافت ؛
درمیان گیسوان معشوق...
جرمی که براعتراف آن ناتوان بود!
موهای معشوق
گنجینه عشق شده بودند!
می دانست که دل و دنیایش را
میان همان موهای بافتِ شده
جا می گذارد!
می دانست که دلتنگ می شود و
هوای دلش ازدلتنگی
ابری!
این را زمانی از عمق جانش لمس کرد که
بوسه های نابی زدند سرانگشتانش
به موهای بافته شده ازعشقِ معشوق!
می دانست کم خواهد اورد هم پیش دلش
هم پیش دستانش!
تقصیرش چه بود آخر
دلداده بود!
دستانش را از روی موهای بافته شده برداشت و
آرام ازدو طرف
سرمعشوق را گرفت و
سمت خودش چرخاند!
همانطورکه دو دستش را
گذاشته بود
دوطرف صورتش
چشمان به رنگ عشقش را
دوخت در آسمان به رنگ شبِ
چشمان معشوق و
گفت:دین و دنیایم را
در گرو موهایت
جا گذاشتم؛
دین و دنیایم را به امانت نگاه دار!
#حنا
#یارجانی
موضوعات مرتبط: بداهه ، داستان کوتاه ، دلنوشته ، شخصی ، عاشقانه ، نثر شاعرانه
برچسبها: حنا , متن , دلبر , عشق
تاريخ : شنبه بیست و یکم تیر ۱۳۹۹ | 17:32 | نویسنده : حنا نقی پور |
