سنگفرشِ شهر خیس است
شبیه چشمهای من، پس از شنیدنِ نامت
در این سو
آوای نیلبک میآید از اعماقِ کوهستان
بوی گل محمدیِ خشکیده در باد
در آن سو
ریفی از گیتار الکتریک
فریادی از شش سیمِ کشیده
که استخوانها را میلرزاند
تو
یک دستت مُهرِ تسبیح دارد
و دست دیگرت
تیزترین قلمِ حکاکی بر فولاد
تو میخواهی
از خط نستعلیق
یک کلمه را بیرون بکشی
و آنرا با خشمِ یک سُتاره دنبالهدار
در آسمانِ شبِ لسآنجلِس
نقاشی کنی
دیوارها
ترک خوردهاند
از فشارِ همزمانِ سکوتِ هزار ساله معابد
و غرشِ درامز در کنسرت زیرزمینی
خاکسترِ عود مینشیند
روی سیمهای مخرّبِ میکروفون
نمیدانم
کدام سوخت، مرا به این ویرانه رساند
من
در این گُسست
نه شرقیام
نه غربی
فقط صدای بوقِ ممتدِ یک آمبولانسِ نیمهجانم
که در جادهای نامعلوم میپیچد
میانِ نوحهخوانیِ سوتِ باد
و صدایِ سنگینِ پدالِ بیس
*من، پژواکِ این تلاقیِ ویرانگرم.*
///
انوشا انگیزه ای برای من که بنویسم...
قلم بدون مخاطب نفس ندارد .
(ترانه سرا: دکتر حجت بقایی _ سبک شعر سپید)
موضوعات مرتبط: دلنوشته ، شعر سپید
