حنا؟
حنا؟؟
حنام؟؟؟
یک لحظه به خود امدم
جانانم داشت صدایم می زدو
من حواسم چشمانش را یه آغوش کشیده بود!
با همان چشمانی که اسیر چشمانش شده بود
باذوق وشور
لب گشودم گفتم:جانِ حنات
لبخندزد!
لبخندزدم!
آخرمگرمیشد بخنددو
لبانم را مست خندیدن نکند!
مگرمیشدنگاهم کندو نگاهم را
اسیر چشمانش نکند!
دستش را آرام اورد جلو
و تار مویی را که روی چشمم جا خوش کرده بودرا
به آرامی کنار زد!
گفت:صدایت که می زنم
آشوب می شوم
بااشفتگی گفتم :چرا جانان
گفت:وقتی اسمت بر زبانم جاری می شود
وجودم وجودش را می طلبد و آشفته ام می کند!
دوباره نگاهش را تا روی چشمانم بالااورد
این بار رنگ چشمانش فرق داشت
باهمان رنگ نگاه جانان گونه اش
گفت:اما
وقتی می گویی جانم
وجودم وجودش را به آغوش می کشد!
دستم را گزاشتم روی صورتش
گفتم :صدا زدن تو
و جانم گفتن من
چه ارتباطی باوجودت دارد
اصلا "وجودش"ی را که بر وجودت نسبت می دهی
چه ربطی به حرف هایمان دارد!
به آرامی دستم را گرفت و بر روی قلبش گزاشت
ریتمش تند شده بود
باهمان نگاهی که دلداده ام کرده بود
لبان همچون غنچه اش را گشودو گفت:
آخر بانو
وجودِ وجودم تویی
یا بهتراست بگویم
وجودم تویی!
موضوعات مرتبط: بداهه ، داستان کوتاه ، دلنوشته ، شخصی ، عاشقانه ، عارفانه ، نثر شاعرانه
برچسبها: حنا , عشق , متن
