چنان عاشقانه نگاهش را می دوخت به پروازش
که گاهی یادش می رفت؛
لباس سیاهش را برتن کند!
آخر چه باید می کرد؟!
عاشق که باشی،
زمان؛ از دستت در می رودو
محو معشوق می شوی!
هزاران هزار پرنده؛
اما او تنها
"او"را می دید!
یک روز بی قرار شد!
آخر پرنده اش آن روز نیامده بود!
مدتی گذشت و بازهم
خبری از پرنده اش نشد!
حال دلش گرفت و
چشمانش بارید!
و اما...
روی زمین
پرنده ای
تنش پر از بوسه های باران شده بود!
پرنده آه می کشید و
پا به پای باران
چشمانش می بارید!
نمی توانست پرواز کند!
پرنده بالش شکسته بود!....
#حنا
http://hanam.blogfa.com/comments/blogid=hanam&postid=
موضوعات مرتبط: بداهه ، ترانه ، داستان کوتاه ، دلنوشته ، شعر سپید ، شعر نو ، عاشقانه
برچسبها: حنا , عشق , متن
تاريخ : جمعه سوم مرداد ۱۳۹۹ | 15:55 | نویسنده : حنا نقی پور |
