رفـــتی و آیــنه ای بعد تو تصـویر نداشـــت
سیـــنه جز درد وغم وناله ی شبگیر نداشت
رفتـــی و کوچه پر از بــهت قدمهای تو شد
پنــــجره بسته شــد و آیه و تفسیـر نداشت
هـــمه از عــشق به مـــقصود رســیدند ولی
غیـــــر غم هـــدیه برای من بی پیر نداشت
عشق در گوش دلــم گفت که دیوانه شـــدی
پای تو بسته شد و حاجت زنــجیر نداشـت
خواب دیدم که مرا سخت فشـردی به بـغل
خواب هایم همه چپ بود ، وتعــبیر نداشت
رفتی و غصه وغم همدم شبهای من اســت
به خدا هیچ کسی غیر تو تقصیر نداشــــت
خواستم کوچ کنم تا که بفهمی غم چیست
دل دیوانه ی من جرأت تــغیــــیر نــداشـت
#محمدصدوقی
#م_مانی
برچسبها: محمد صدوقی , شعر , ادبیات , غزل
تاريخ : یکشنبه سی ام شهریور ۱۳۹۹ | 0:6 | نویسنده : محمد صدوقی |
