او رد می شود و من به راه رفته اش نگاه می اندازم درست مانند همان روز، درست مانند همان روز همان آخرین روز که مرا گذاشت و رفت و نگاهی نیز به پشت سرش نیانداخت. از شما چه پنهان من هنوز رفتن او را دوست دارم!
می رقصد و رقصیدن او را دوست دارم! می رقصم و می دانم رقصیدنم را دوست دارد! صدای سوت می آید و من هم سوت می زنم تا کس نبیند چگونه در خود فرو ریخته ام! می خندم و او خندیدنم را دوست دارد! با آهنگ آواز خواندم را دوست دارد!
ساعت ده است و من این ساعت را می شناسم آنگاه است که به من می گفت.... تو را دوست دارم! غذا می آوردند و من کنار زن های دیگر و او کنار زنش می نشیند از شما چه پنهان من هنوز کنار او نشستن را دوست دارم!
دستم می لرزد تا غذا به دهان برم جوجه کباب است همان که او دوست دارد! چند دانه بر روی میز می افتد در کنار نوشابه ای که او دوست دارد! من بدون او خوشبخت نیستم اما او... چه زیبا غذا بر دهن دیگری می گذارد!
- آیدی جان! چرا غذات رو نمی خوری مامان؟
آه چند دقیقه ست که به او زل زده ام؟ من هنوز زل زدن به او را دوست دارم! هر دو می خندیم و او شاد است و من نا آرام من هنوز شادی او را دوست دارم!
غذا تمام می شود و وقت آن است که بر آشیانه ی عشق کند پرواز ای وای بر قلبی که او را دوست دارد! بر سوار ماشین می شوند و می رویم تا خانه ی عروس وای چه زیباست این خانه همان که من دوست دارم! بر روی تختش انداخته اند هزاران گل از همان گل سرخ زیبا که من دوست دارم! شمع ها روشنند برای امشب چه تاریک است دلم آه از شما چه پنهان او را دوست دارم!
همه از خانه بیرون می رویم برای آن ها چه رنگی به شب زده خدای عاشق ها! به پنجره ی خانه اش شوم خیره امشب در آن اتاق یکی شود زن و قلب من بیوه! دلم انقدر در زیر پایش شده است له که گرفته است کم کم حس و حال گیوه! آه ای دل غمیده غم بخور! آه ای سر شوریده غم بخور!
در آخر قصه چنین گویم از دل و جان که خدا کند شود خوشبخت از سر آغاز آخر از شما چه پنهان من هنوز یواشکی او را دوست دارم!
موضوعات مرتبط: داستان کوتاه
برچسبها: ملیکا ملازاده
