خدا خلقت نمودست او
از آن ، بُت های زیبا رو
از آن روزِ ازل هم او
شد آدم ، محوِ حوّا او
دل آویزش شده بس او
ه م ه گلرخ، هم گل ِ رو
و آدم شد اسیرش او
به طنازی سرآمد او
کند غمزه پی ا پی او
بُود جاذب مر،او را او
دلش را می سپارد او
بدست مَهوشی چون او
ستون خیمه اش هم او
نگارِ شهد نوشش او
حواسش او کلامش او
گل ِ باغ ِ اُمیدش او
زمستان، او بهارش او
ثنایش او، دوایش او
شراب لب خورد از او
بساط عیش هم با او
حریم وصل هم با او
کتابش او نگارش او
همه هستش به هستِ او
بهشتش او و، نارش او
زمینش او هوایش او
قوامش او،، دوامش او
سفیرِ مهربان بَر او
کند عزت به دُختش او
کلید باغ ِ رضوان او
نهایت گفتمش با او
به لبخندی سپاس از او
برچسبها: گلاب اندیشه
تاريخ : سه شنبه سوم اسفند ۱۴۰۰ | 11:32 | نویسنده : محمد ابراهیم ناجی(گلاب اندیشه) |
