*سالن انتظار*
(حجت بقایی)
ما همیشه در یک «سالن انتظار» زندگی میکنیم.
منتظرِ یک زنگِ تلفن
منتظرِ یک خبرِ بد
تا بفهمیم که آن صدایِ معمولی
که هر روز از پشتِ خط میآمد
چقدر ارزشمند بود.
ما منتظرِ سکوتِ همیشگی هستیم
تا حجمِ کلماتی را که میتوانستیم بگوییم
بفهمیم.
من سالها
از زمزمههای او خسته بودم؛
از محبتهای تکراری
از تکرارِ اسمم در هر مکالمه.
آن را وظیفه میدانستم
یک پسزمینه قابل چشمپوشی
برایِ داستانِ مهمترِ خودم.
مثلِ یک قابِ خالی که سالها در انبار مانده
تا زمانی که دیوارِ خانه بلرزد
و ارزشِ قاببندی را بفهمیم.
حالا
به جایِ آن صدایِ آشنا
فقط پژواکِ اتاقی خالی مانده.
و من در این سکوتِ سربی
با تمامِ اشتباهاتم
روبرو هستم.
دیر فهمیدم
که بزرگترین قهرمانیها
نه در نبردهای بزرگ
بلکه در کوچکترین
تکراریترین لحظاتِ روزمره پنهان است.
من یاد گرفتم
که «دوستت دارم» را
باید با صدایِ بلند و با تمامِ وجود فریاد زد
حتی اگر طرف مقابل
سالهاست دیگر صدایی برای شنیدن ندارد.
ما همیشه دیر میرسیم
به مراسمِ بزرگداشتِ آن چیزهایی که
همین دیروز
در دستانِ ما بودند.
و ما مشغولِ شمردنِ چیزهایِ دیگر بودیم.
+++
موضوعات مرتبط: اجتماعی ، شعر سپید ، شعر نو
