میخواهمت
مَهِ تابنده نتابید شبی
شب تاریک مرا نیست مهی
شب بی او شب تار است و سیه
ز کجا میگذرد از چه رهی بیخبرم
نکند خود فکند چاه و چهی
گل من شاخه گلش گشته جدا
نگرانم نکند ترک مرا
چو مرا خواست نبیند چه کنم
هدفش چیست ز رنجیدن من
به خدا هیچ نکردم گنهی
به جز از گوشه ی چشمم نگهش
مگر از گوشه ی چشمی نگهی
ته جرم است که گیرد رخ خود!
ندهم بند دلم را به کسی
به جز او تا بکشد سمت خودش
به جز او تاج سری نیست مرا
دل بیتاب ندادم به کسی
نکشم لحظه ی بی او نفسی
نگهش گر نکنم نیست شوم
شب بی اوفکِ ماریست سیه
ز سیه مار خورم نیش بدی
چو بیاید برود درد تنم،
نکند نیش اثر بر بدنم
شب مایوس شدن میگذرد
گذرد ابر سیاهی ز نظر
مَهِ من رخ بنماید به ظفر
بزند خنده ریزی به لبش
سر صحبت بگشاید رطبش
نشوم رام کسی نروم دام کسی
ننشینم سر خود ،بام کسی، تویسی
نشوم یار کسی، جز تو که خواهان منی
ابراهیم خلیلیان
