شب است و تنهایی
فولاد در نبض رگم میتپد، بیرحم
فکر میکنم به تهدیدات
به فریادهایی که از نمایشهای دروغ برمیخیزند، خشمگین
رسانهها نفس حقیقت را بریدهاند
دروغ، تاج بر سر کرده، میخندد، مسموم
مردم آرامش ندارند
چون سایهها از قابها به مغزها چنگ میزنند، سرد
میترسند
از جنگ، از گرسنگی، از فروپاشیِ روزمره، بیپناه
و من میدانم، همه بازی است
تا خواب ما را در قفس نیتها نگه دارند، تاریک
ولی چه باید کرد
وقتی حقیقت را سنگ میزنند، با لبخندِ سیاست
در برابر هجوم دروغ
فریاد باید زد، با سیم گیتار و آتش نفس
در برابر مردان دغلباز
آهن باید شد، بیاشک، بیترس
زنان دورو
در تلالو فریب، چون انعکاسِ خنجر در نقره شب
دشمنان آشنا
در چهرۀ دوست، و خنده خنکشان، خنجری در قلب انسانیّت
آشنایان حسود
در زهر نیتهای کوچک، کائنات را میسوزانند
و من... من هنوز ایستادهام
با مشت در خون و حنجره در فریاد، علیه دروغِ جهان
---
متن ادبی: «تهاجم سایهها»
نوشته: حجت بقایی
موضوعات مرتبط: اجتماعی ، بداهه ، نثر شاعرانه
